دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
با بخت در عتابم و با روزگار هموز یار در حجابم و از غمگسار هم
در سایهٔ شب شکست روزمخورشید سیاه شد ز سوزم
در سینه نفس چنان شکستمکز نالهٔ دل جهان شکستم
ز خاک پاشی در دستخون فروماندیمز پاکبازی نقش فنا فرو خواندیم
گر به عیار کسان از همه کس کمتریمهیچ کسان را به نقد از همه محرمتریم
تا چند ستم رسیده باشمچون سایه ز خود رمیده باشم
نماند اهل و رنگی که من داشتمبرفت آب و سنگی که من داشتم
از هستی خود که یاد دارمجز سایه نماند یادگارم
گرچه به دست کرشمهٔ تو اسیرماز سر کوی تو پای بازنگیرم
منم آن کز طرب غمین باشملیکن از غم طرب گزین باشم
دَردی که مرا هست به مرهم نفروشمور عافیتش صرف دهی هم نفروشم
خون دلم مخور که غمان تو میخورمرحمی بکن که زخم سنان تو میخورم
ما از عراق جان غم آلود میبریموز آتش جگر دل پُر دود میبریم
الصبوح ای دل که ما بزم قلندر ساختیمچون مغان از قلهٔ می قبلهای برساختیم
به کوی عشق تو جان در میان راه نهمکلاه بنهم و سر بر سر کلاه نهم
ای قوم الغیاث که کار اوفتادهامیاری دهید کز دل یار اوفتادهام
یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیدهامزیر هر تار شکنجی صد جهان جان دیدهام
دل بشد از دست دوست را به چه جویمنطق فروبست، حال دل به چه گویم
زنگ دل از آب روی شستیموز درد هوا سبوی شستیم
این خود چه صورت است که من پایبست اویموین خود چه آفت است که من زیر دست اویم
گفتم آه آتشین بس کن، نه من خاک توامنه مسلسل همچو آبم تا هوسناک توام؟
نام تو چون بر زبان میآیدمآب حیوان در دهان میآیدم
از تفّ دل، آتشین دهانمزآن نام تو بر زبان نرانم
کفر است راز عشقت پنهان چرا ندارمدارم به کفر عشقت ایمان چرا ندارم