دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
بر سر من نامده است از تو جفاجویتردر همه عالم توئی از همه بدخویتر
رحم کن رحم، نظر بازمگیرلطف کن لطف، خبر بازمگیر
حدیث توبه رها کن سبوی باده بیارسرم کدو چه کنی یک کدوی باده بیار
آن خال جو سنگش ببین، آن روی گندمگون نگربر خاک راه او مرا جو جو دل پر خوننگر
سرهای سراندازان در پای تو اولیتردر سینهٔ جانبازان سودای تو اولیتر
فتادهام به طلسم کشاکش تقدیرنه گرد خانه به دوشم نه خاک دامنگیر
روز عمرم در شب افتاده است بازوز شبم روز عنا زاده است باز
ای دل آن زُنّار نگسستی هنوزرشتهٔ پندار نگسستی هنوز
دهان شیشه گشا صبح شد شراب بریزمیی به ساغر من همچو آفتاب بریز
از این دهرنگتر یاری نپندارم که دارد کساز این بینورتر کاری نپندارم که دارد کس
بوی وفا ز گلبن عالم نیافت کستا اوست اندر او دل خرم نیافت کس
مه نجویم، مه مرا روی تو بسگل نبویم، گل مرا بوی تو بس
کشد مو بر تن نخجیر تیر از شوق پیکانشبه دل چون رنگ بر گل میدود زخم نمایانش
هر دل که غم تو داغ کردشخون جگر آمد آب کردش
عقل ما سلطان جان میخواندشمجلسافروز جهان میخواندش
چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگشصدف گهر نماید شکر عقیق رنگش
خستهام نیک از بد ایام خویشطیرهام بر طالع پدرام خویش
بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانمآتشین آب و گلین رطل کند درمانم
از دو عالم دامن جان درکشم هر صبحدمپای نومیدی به دامان درکشم هر صبحدم
کو صبح که بار شب کشیدمدر راه بلا تعب کشیدم
نه رای آنکه ز عشق تو روی برتابمنه جای آنکه به جوی تو بگذرد آبم
از دهر غَدر پیشه وفائی نیافتموز بخت تیره رای صفایی نیافتم
از گشت چرخ کار به سامان نیافتموز دور دهر عمر تن آسان نیافتم
بر سریر نیاز میغلطمبر چراگاه ناز میغلطم