دفتر شعر
۴۰۱ شعر در این دفتر
اهل بر روی زمین جستیم نیستعشق را یک نازنین جستیم نیست
آگه نهای که بر دلم از غم چه درد خاستمحنت دواسبه آمد و از سینه گرد خاست
در این عهد از وفا بوئی نمانده استبه عالم آشنارویی نمانده است
از کف ایام امان کس نیافتوز روش دهر زمان کس نیافت
زآتش اندیشه جانم سوخته استوز تف «یا رب» دهانم سوخته است
زخم زمانه را در مرهم پدید نیستدارو بر آستانهٔ عالم پدید نیست
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران استچه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
حصن جان ساز در جهان خلوتدو جهان ملک و یک زمان خلوت
بخت بدرنگ من امروز گم استیارب این رنگ سواد از چه خُم است
طره مفشان که غرامت بر ماستطیره منشین که قیامت برخاست
در جهان هیچ سینه بیغم نیستغمگساری ز کیمیا کم نیست
مرا دانهٔ دل بر آتش فتاده استاز آن نعرهٔ من چنین خوش فتاده است
من ندانستم که عشق این رنگ داشتوز جهان با جان من آهنگ داشت
چه نشینم که فتنه برپای استرایت عشق پای برجای است
آن کز می خواجگی است سرمستبر وی نزنند عاقلان دست
فرمان ملک چه ساحری ساختکز سحر بهار آزری ساخت
ای قوی دل به رفیعالدرجاتوز برائت به جهان داده برات
عیسیلب است یار و دم از من دریغ داشتبیمار او شدم قدم از من دریغ داشت
دست قبا در جهان نافهگشای آمده استبر سر هر سنگ باد غالیهسای آمده است
ای باد صبح بین که کجا میفرستمتنزدیک آفتاب وفا میفرستمت
لعل او بازار جان خواهد شکستخندهٔ او مُهر کان خواهد شکست
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشتما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
رخ تو، رونق قمر بشکستلب تو، قیمت شکر بشکست
از حال خود شکسته دلان را خبر فرستتسکین جان سوختگان یک نظر فرست