دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
عشق تو امیراست کنون برجانمبیچاره شده منتظر فرمانم
چون قبله بجز جمال محبوب نبودعشق آمد و محو کرد هر قبله که بود
ظاهر شده است اینجا معدن جود و کرمقبلۀ ما روی دوست قبلۀ هر کس حرم
کعبه و بتخانه حجابند و بسروی دلم سوی رخ یار کو
اَتانی هَواها قَبْلَ اَنْ اَعْرِفَ الْهَویفَصادَفَ قَلْبی خالیا فَتَمکَّنا
تُدْعی غُلامی ظاهِراًوَاَکُونُ فی سِرّی غُلامَکَ
کار عشق ای پسر به بازی نیستعشق وصف نهاد سلطانست
گه نعره زند عقلم از بیم فراق اوگه رقص کند جانم از وعدهی دیدارش
در عالم عشق اگر بکار آئی تودر دفتر عشق در شمار آئی تو
آن را که براق عشق حامل باشدمعشوق بدو بطبع مایل باشد
عاشق چو دل از وجود خود برگیرداندر دَوَد و دامن دلبر گیرد
در عشق تو من بیدل و ایمان شدهاموز بهر تو چون زلف تو پیچان شدهام
اندر طلب یار همی باش چو گویبی پا و سری خویشِ تواَند در تک و پوی
خواهی که سخن ز جان آگه شنویو اسرار درونی شهنشه شنوی
چندانکه مرا ز حسن دلبر بایداو را ز من شکسته هم درباید
در عشق چو اختیار یاری نبودبی عشق ز اختیار یاری نبود
گر هر چه ترا هست همه دربازیور هستی خود جدا کنی انبازی
من او نشوم ولیک بی اوواللّه که نیم یقینم اینست
یا تاج وصال دوست بر سر بنهمیا در سر جست و جوی او سر بنهم