دفتر شعر
۲۰۱ شعر در این دفتر
خواهم که ز عشق تو دگر سار شوماز ذکر خودی برون برم باز شوم
چون در آمد وصال را حالهمحو شد گفت و گوی دلاله
از نفی وز اثبات برون صحرائیستکین طایفه را در آن میان سودائیست
آنانکه ز جام عشق مستند هنوزدر تحت تصرف الستند هنوز
ای دل ز جهان نیک و بد بیرون شووز عالم بیخوان تو خود بیرون شو
یک ذرۀ تو سایه و خواهی که آفتابدر برکشی رواست ببر درکشش بلا
پیری دیدم ز عشق در غرقابیوز گریهی خود بکرد او گردابی
چون دید عیان جمال محبوباز حد مکان به لامکان شد
فرقست میان آنکه درّ رااز بحر ز بهر خود برآرد
گفتی دگری بین کنم ای بیناییگر تو دگری چو خویشتن بنمایی
گر بر سر من خار و خسک بارانیباران تو را دوختهام بارانی
هم جور کشم بتا و هم بستیزمبا مهر تو مهر دگری نامیزم
راهی که فرشتگان در آن پا ننهندآن راه به پای خود بریدن نتوان
وَخِجْلَتی مِنْ وَقَوفی بابَ دارِهِموَقَولُ قائِلِهِمْ مَنْ اَنْتَ یارَجُلُ
تخویف من از آتش دوزخ کم کنچون با تو بدم ز آتشم باکی نیست
ای جان شکسته در میان آتشسرمست درآ و باده عشق بکش
اندر ره عشق حاصلی باید و نیستدر کوی امید ساحلی باید و نیست
دعوی عشق مطلق مشنو ز نسل آدمکانجا که شهر عشقست انسان چه کار دارد
تا چند مرا زیر و زبر داری تووز عالم خویش برگذر داری تو
از عشق که کرد ای دل ابله توبهتا من کنم از وصال آن مه توبه