دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
نه دین استم، نه زور، و نه زر استمبه عجز و ناتوانی اندر استم
این طارم فرخنده که پیداست زبیدابالاتر و والاتر از این گنبد خضرا
ای خسرو فرخنده که گردنده به حکمتدور شب و روزست مدار مه و سال است
بگریز به هنگام که هنگام گریزسترو در پی جان باش که جان سخت عزیزست
امروز که با شاه جهان ماه جهان استروز رمضان نیست که رو بر رمضان است
ای بلند اختر برادر کاین ستم گر آسماندست خود را از گزند جاه تو کوتاه یافت
موت و حیاتی که خیر خلق زمین استزندگی آصف است و مرگ امین است
تو گنج خویش پسندی خراب و ملک آبادفسانه که شگفت آورد فسانه تست
خواب بس ای بخت خفته شب به سر آمدخیز که صبح است و آفتاب برآمد
زاهد چه بلائی تو که این رشته تسبیحاز دست تو سوراخ به سوراخ گریزد
مخدوم من ای آن که مرا در همه عالممانند تو یک یار وفادار نباشد
خسروا! ای آن که خدام درت از یک نظرذره را برتر ز خورشید جهان آرا کنند
باز باغ از فر فرودین جوان شدگلستان چون روی یار دل ستان شد
ای داور دین پرور عادل که ز عدلتکبک دری انصاف ز شهباز ستاند
جهان داور خدیوا آن توئی امروز در عالمکه پشت چرخ گردون پیش خدام تو خم باشد
خسروا جز دل من بنده که خود قابل نیستکو خرابی که نه در ملک تو آباد بود
خسروا، دین پرورا: ای آن که کار ملک راهر زمان از دولت تو رونق دیگر بود
دین ز چه باقی است از بقای ولی عهدملک ز تیغ جهان گشای ولی عهد
روزگار است این که گه عزّت دهد گه خوار داردچرخِ بازیگر از این بازیچهها بسیار دارد
صاحبا ای که به میدان سخن دانیچون تو یک مرد ندیدم که سوار آید
«رهی را، هست عرضی بر جنابتکه بالاتر ازین زرین قباب است»
قطعه ای را که اوستاد عراقدر تقاضای بره فرماید
نصره و اقبال و بخت و دولت و فتح و ظفرچاکران آستان شهریار دادگر
بیا و راحت جان من ای غلام بیارمنم غلام تو برخیز و یک دو جام بیار