دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
تا شد دل من بسته آن زلف چو زنجیرهم دل بشد از کارم و هم کار ز تدبیر
گر سرو به بیند قدرعنای فرامرزاز پا فتد و بوسه زند پای فرامرز
جانا نفسی آخر فارغ ز دو عالم باشنه شاد ز شادی شو نه غم زده از غم باش
دلی دیوانه دارم وندران درد نهان دارمکه گر پنهان کنم یا آشکارا بیم جان دارم
ای عزیزی که مال و جاه ترابه فنا و زوال مشتاقم
ای بخت بد ای مصاحب جانمای وصل تو گشته اصل حرمانم
چشمی بگشا مگر نه من آنم،کز حسن نظیر ماه تابانم؟
ای وای به من که یک غلط گفتماز گفته خویشتن پشیمانم
ای بزرگی که در دو عالم نیستجز تو مخدوم و جز تو محبوبم
نو بهارست بیا تا طرب از سر گیریمسال نو بار غم کهنه ز دل بر گیریم
دوشم به وثاق آمد آن خسرو خوبانمی خورده و خوی کرده و خندان وغزل خوان
آه ازین قوم بی حمیت و بی دینکردری، و ترک خمسه، و لر قزوین
ایا شکسته سر زلف ترک تبریزیشعار تو همه دل بندی و دلاویزی
دلا تا کی شکست از دست هر پیمان شکن بینیبرآی از سینه کاین ها جمله زین بیت الحزن بینی
ای بدیع آهستهتر رو، بس بدیع است این که تو،شعر چون من شاعری را شاهد خود میکنی
هر کس که ز روز بد بترسدباید نخورد غذای نفاخ
سیدا دست و پا مزن که: بعون الهی حسین بن مستو
من که پرورده طعم آبماز چه با تهمت شهد نابم
چون سال بر هزار و دو صد رفت و سی و هفتقیصر بشد ز فتح علی شاه زرم خواه
آه از آن دم که رفت لابد و ناچار،رو، به ره ایروان سواره قاجار
آن چه از مژگان خون ریز حسین بر من گذشتبر حسین کی از جفای لشکر دشمن گذشت؟
نارنج و بنفشه بر طبق نهمنقل بگذار در شبستان