دفتر شعر
۳۷ شعر در این دفتر
چنین گوید غلام تو جلایرکه من رفتم ز شَرّا تا ملایر
جلایر در سواری اوستاد استبه اسب اندازی از رستم زیاد است
جلایر هر دو چشمش سرمه داردز پوشن یک عبا، یک تِرمه دارد
جلایر سینه پر سوز داردوطن در تکیه نوروز دارد
جلایر قرض او بی حد و مَرْ شدز سرما حالتش از سگ بتر شد
جلایر یک سفر بغداد کردهز یاران و رفیقان یاد کرده
امام و پیشوا در خنده افتاددو لعلش در سخن تابنده افتاد
خوشا آنان که ملک و آب دارندیو و اوجار و چوم و گاب دارند
جلایر زان شدیدالجوله آیدکه استقبال رکنالدوله آید
جلایر مرکب رهوار داردبرایش کاه و جو بسیار دارد
جلایر سر به جیب فکر بردهبسی اندیشه در این کار کرده
جلایر نیز اگر طماع باشدبه خود تنها مدیدالباع باشد
جلایر چون گذارش بر ری افتادبه مهمان داری کهیای بغداد
جلایر رفت و بر خود کرد واجبکه گیرد پول و بدهدشان مواجب
جلایر شرح دیگر را بیان کنگهر آور نثار این و آن کن
جلایر کن دعا این انجمن رابیار آن طوطی شکر سخن را
جلایر غم مخور چون شه کریم استتو گر یک ذره ای، لطفش عمیم است
جلایر! شاه ظل کردگارستپناه او امان از روزگارست
جلایر چند مغموم و حزینیبه بیت الحزن با غم همنشینی؟
جلایر میشود مشعوف چندانکه ناید در حساب و حد امکان
جلایر رو دعایش گیر از سربه غیر از حمد و نعت از جمله بگذر
جلایر هست شیرین کامت از شاهبحمدالله مرامت گشت دلخواه
جلایر کام تو زان شهد کام استدعایش کن که این شهر صیام است
جلایر! به ز خلعت هست الطافچو دارد شاه باید داشت انصاف