دفتر شعر
۳۷ شعر در این دفتر
جلایر! بر دعا ختم سخن کنثنای شاه در هر انجمن کن
جلایر! از دعایش سود بینیمگر دیرست کاخر زود بینی؟
جلایر! گر توانی کرد، کاریاگر تو لؤلؤ شهوار داری
جلایر زود نظم این حکایتبگو الطاف شه را از بدایت
جلایر چون تواند شاهزادهدهد شرحی چه کم چه از زیاده
تعجب ها جلایر کرد زان ریششده جویای حال آن بد اندیش
جلایر بر دعا کن ختم این عرضدعای ذات پاکش مر ترا فرض
جلایر کلک گوهرریز کن تیزنسفته لؤلؤ آور راه شه ریز
جلایر را در آن درهای مکنونتو دامنها ز بحر فکر بیرون
جلایر! رو دعا کن ختم عرض استدعای اوست چون بر جمله فرض است
چو کردی ختم بر نعت و دعائیجلایر بر حدیث دل گشائی
اگر انصاف باشد باز گویمجلایر حرف را زآغاز گویم
جلایر بر دعا کن ختم، عرضتدعای اوست چون بر جمله فرضت