دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
آخر چه بلائی تو که در وصف نیابیبسیار بگفتیم و نکردیم بیانت
من راقب الناس لم یظفر بحاجتهو فاز بالطیبات الفاتک اللهج
مشهور شد از رایت او آیت مهدیمنسوخ شد، از هیبت او فتنة دجال
جاء الکتاب فجانی روح وریحان و راحهمما حوی نکتت البراعه و البلاعه و الفصاحه
بابی و امی فاضل فی لفظهثمن تباع له القلوب وتشتری
آه از آن دم که رفت لابد و ناچاررو به ره ایروان سوارهٔ قاجار
کلک مشکین تو هر دم که ز ما یاد کندببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
باد آمد و بوی عنبر آوردبادام شکوفه بر سر آورد
مهر از سر نامة برگرفتمگوئی که سر گلاب دان است
هر ملک وجودی که بخوبی بگرفتیسلطان خیالت بنشاندی بخلافت
آغار اذا انست فی الحی انهحذارا علیه ان تکون لحبه
هر شکر کز لفظ تو برچید طبعهم بران لفظ و بیان خواهم فشاند
خطا طیف حجن فی حبال متینهتمدبها ایدالی نوارغ
ای جفای تو ز راحت خوب ترانتقام تو ز جان محبوب تر
تشکرالله راجیا مستزیداانما الشکر موجب لازدیاد
اول دفتر بنام ایزد داناصانع پروردگار و حی و توانا
رشتی علی این رفتن رشت تو ز چیستاین وجد و نشاط و سیر و گشت تو ز چیست
تا شد دل من بسته آن زلف چو زنجیرهم دل بشد از کارم و هم کار ز تدبیر