دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
به سر تو که توانگر شود از مشک و شکرهر که را با سر کلک تو سر و کار بود
فرشته ای است در این طارق لاجورد اندودکه پیش آرزوی بی دلان کشد دیوار
یا باثه الجزع لولا زته الحادیلما تنقلت من واد الی وادی
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیستدر حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
انت الذی تنزل الاقدار منزلهاو تنقل الدهر من حال الی حال
هنوز از بی زبانی خفته باشمز صد شکرش یکی ناگفته باشم
در دلم بود که جان بر تو فشانم اماباز در خاطرم آمد که متاعی است حقیر
صبا بلطف بگو آن غزال رعنا راکه سر بکوه و بیابان تو داده ما را
هر کس که بدست جام داردسلطانی جم مدام دارد
حضرت مخدوم مهر پرور بندهاین تو بهر کار یار و یاور بنده
زمستان بگذرد سرما سر آیدنارنج و بنفشه بر طبق نه
ای آن که مرا در همه عالممانند تو یک یار وفادار نباشد
فیالیت الشباب یعودلنا یومافاخبره بما فعل المشیب