دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
پرپیچ و تاب و تیره بی امتداد بوداین زندگی که نسخه ای از گردباد بود
کی آن صیاد بیپروا پی نخجیر میگرددکه دایم در رهش صد صید از جان سیر میگردد
دارم آن سر که اگر در ره دشمن باشدچون سر شیشه می عاریه بر تن باشد
کی بود سرگشتگی ها را دل از سر واکندخویش را دیوانه یک شهر و یک صحرا کند
شمع این مسئله را بر همهکس روشن کردکه تواند همه شب گریهٔ بیشیون کرد
نگه چو گرم بر آن پرحجاب میگذردگلاب آن گل روی از نقاب میگذرد
گرم ز لطف سیه روز خود خطاب کندسیاه روزی من کار آفتاب کند
بیش ازین دوران ستم پرور نبودآسمان زینگونه بداختر نبود
عاشق آنست که چون داغ تمنا سوزدهمچو خورشید بیک داغ سراپا سوزد
دل زغمخواران جز آئین جفاکاری ندیدهمچو گوش کو زکس در دهر همواری ندید
تا تو رفتی جان دگر آمیزشی با تن نکردعکس در آئینه بیصورت دمی مسکن نکرد
بیا که دل ز تو غیر از جفا نمی خواهدسپند از آتش مهر و وفا نمی خواهد
اگرچه نخل هنر را ثمر نمیباشدز سنگ بدگهران بیخطر نمیباشد
به بزمت شب خوش آن عاشق که سرگرم فغان افتدشود چون صبح روشن راست چون شمع از زبان افتد
آن رهروان که در پس زانو سفر کنندپوشیده دیده و ره نادیده سر کنند
بسمل ز تیغ او بطپیدن نمی رسداز کشتگان کفن ببریدن نمی رسد
بت پیمان شکم دم از وفا زداثر نقشی بر آب گریه ها زد
شعله آتش حسن تو چو بالا گیردفلک انگشت بدندان ثریا گیرد
گاهی که سنگ حادثه از آسمان رسداول بلا به مرغ بلند آشیان رسد
اجتناب از آهم آن مغرور خود سر میکندپادشاهست احتراز از گرد لشکر میکند
ابر سرمایه گر از چشم تر ما ببردلوث آلودگی از دامن دنیا ببرد
نه درین گلشن گلی از آشنائی بو دهدنه نسیمی غنچه گلهای ما را رو دهد
چو شمع گرمی آن بیوفا زبانی بودشکفتگیش گل کینه نهانی بود
چو قرعه در تن زارم یک استخوان نبودکه پشت و رو زخدنگ جفا نشان نبود