دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
سالک نه ره بگم شده از جستجو بردباید بخود فرو شود و پی باو برد
عیب را کی به پناه هنرم جا باشددرد میخانه من بر سر مینا باشد
بهار آمد و جانی بجسم مینا شدپیاله! چشم تو روشن که باده پیدا شد
زاهد ازتر دامنی دامن چو بر اخگر زندسبزه جای دود از آتش همان سر بر زند
خیال گلشن رویت بدل گذار نکردکه مو بموی تنم را چو لاله زار نکرد
جز بمی هیچ دل از بند غم آزاد نشدخط آزادی ما جز خط بغداد نشد
زپایم دهر خاری برنیاوردکه بختم صد بلا بر سر نیاورد
از جهان بخت بابرام گدا می خواهدمشت خاکی که برای سر ما می خواهد
مرا مسوز که نازت ز کبریا افتدچو خس تمام شود شعله هم ز پا افتد
وقتی زبار هستی چیزی بجا نماندکز تو بره نشانی از نقش پا نماند
دست حسنت پنجهٔ خورشید تابان میبردترک چشمت تاخت بر ملک سلیمان میبرد
دلم به ملک قناعت نشان نمیداندفغان که این سگ نفس استخوان نمیداند
گلشن کشمیر خارش گل به دامان میدهدسایه در خاک چمنها بوی ریحان میدهد
ریاض ملک را دیگر بهار دلگشا آمدبفرق دوست از نو سایه بال هما آمد
به راه فقر مرا این و آن نمیبایدچو راه امن بود کاروان نمیباید
همه محروم و ازو دست کسی دور نبودکس ندیدم که درین میکده مخمور نبود
دلی دارم کزو دلها بسوزدتر و خشک تعلق را بسوزد
ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شدز خون خوردن چرا نالیم کاین روزی مقدر شد
مگو کسی بمن خاکسار می ماندبروی آب ز عکسم غبار می ماند
زیوری از داغ مرد عشق را بهتر نبودکعبه دل را به از وی حلقه ای بر در نبود
دل را کی آن طاقت بود کز فکر جانان بگذردبا یک جهان لبتشنگی از آب حیوان بگذرد
نه به می گرد کدورت از دل ما میرودغم ازین ویرانه هم از تنگی جا میرود
در شکار دل ما دام دگر می بایددانه صید فریبش زشرر می باید
دل بیهده افغان ز تو ناساز نداردچون شیشه که تا نشکند آواز ندارد