دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
هر زمان بر روی کارم رنگ دیگرگون شودباده ام در جام گرد آب و آبم خون شود
دست مشاطه اگر زلف ترا تاب دهدخون دلها گل رخسار ترا آب دهد
نه ز می هرجا تنکظرفی که برد از پا فتادآنکه لاف پهلوانی زد هم از صهبا فتاد
هر زخم که خدنگ تو زیب نشان شودچشمی دگر براه خدنگت عیان شود
غبار کوی تو گر توتیای دیده شودبهرچه چشم گشایم بهشت دیده شود
ای که تو دلتنگی، از گریه دلت وامیشودتنگنای عشق زین خمخانه صحرا میشود
خط چون سپاه حسنِ تو را صف شکن شودریشِ تو مرهمِ دلِ پرداغِ من شود
سیل را درس روانی گریهی ما میدهدشوربختی، اشک ما تعلیم دریا میدهد
بلب از شوق پابوس تو جان ناتوان آمدچنان آسان که گفتی حرف از دل بر زبان آمد
با آن رخ شکفته چون عزم گلستان کرددر زیر بال بلبل گل روی خودنهان کرد
مرنج از کس که هر محنت که آید زآسمان آیدهمه تیر حوادث از کمان کهکشان آید
چشم بدمست تو چون عربده بنیاد کندبدلم هر مژه را خنجر جلاد کند
به دور دیده مژگان از دو سو لخت جگر داردچراغان بر لب آب روان فیض دگر دارد
ایدل ز نخل ناله و آهت ثمر چه شدوز تخم اشک ریزی پیوسته بر چه شد
گرم آسوده دوران می گذاردکی آن زلف پریشان می گذارد
گر بتحریر ستم نامه هجران آیدخامه ام پیشتر از نامه بپایان آید
حدیثت نامه را تعویذ جان شدقلم را نام تو ورد زبان شد
بر لبم همچو جرس خنده فغان میگرددآب اگر میخورم از دیده روان میگردد
خیال چشم تو در خاطرم گذر نکندکه از دل آنمژه شوخ سر بدر نکند
به دست صد غم اگر بیدلان اسیر شونداز آن به است که ممنون دستگیر شوند
چو جرس کار دل ار ناله و فریاد بودمشنو خنده زخمش ز دل شاد بود
بسکه حرف قامتت ورد دل دیوانه شدسینه از مشق الف مانند لوح شانه شد
دارد اگر صفائی دل از شراب داردروشن ترست شیشه گاهی که آب دارد
گاه اندیشه ای از روز جزا باید کردگذری بر سر خاک شهدا باید کرد