دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
دانسته بخت زلف ترا انتخاب کردچندانکه شب دراز شد او نیز خواب کرد
دل تمنای درد او داردخانه سیلاب آرزو دارد
گهی که بر لب او چشم اشکبار افتددلم ز دیده نمکسود در کنار افتد
ناخلف را بکسی فخر ز آبا نرسدنسب گوهر بی آب بدریا نرسد
اشک دمی جدایی از خانه تن نمیکندسیل خراب میکند لیک وطن نمیکند
اشکی که رخت خانه به طوفان نمی دهدراهش بخویش دیده گریان نمی دهد
یاد تو از ضمیر به نسیان نمیرودنقش رخت ز دیده به طوفان نمیرود
کسب کمال اهل جهان کسب زر بودعلامه آن بود که زرش بیشتر بود
نه رحم کرد که خون دل خراب نخوردغرور او ز سفال شکسته آب نخورد
گل اگر با لب لعل تو برابر میشدشبنم از نسبت دندان تو گوهر میشد
ز مژگان تو لوح سینه ها از خون رقم داردرقم سرخ است با چندین سیاهی کاین قلم دارد
بیباده دل ز سیر چمن وا نمیشودگل جانشین سبزه مینا نمیشود
بدلم اینهمه پیکان ستم بار نبودگره غنچه گران بر دل گلزار نبود
درین گلشن ز بدخویی گل از آب روان رنجدنسیمی گر وزد سرو سهی از باغبان رنجد
تا در ره تو چشم امیدم دچار شدطوفان چار موجه بدهر آشکار شد
میخانه چو من رند نکو نام ندارداز می کشیم شکوه لب جام ندارد
بیستمکش صبر و آرام از ستمگر میرودمیرود دریا ز پی، ساحل چو پستر میرود
چند دل تلخی غم را شکرستان داندخاک را بر سر سودازده سامان داند
خیال روی تو هر گاه سینه تاب شودبسینه آینه داغم آفتاب شود
میآشام غمت پیمانه و ساغر نمیداردبه جز تبخاله بر لب ساغر دیگر نمیدارد
دل فسرده نه دستی ز کار و بار کشیدکه در ره تو تواند ز پای خار کشید
زخمهای شانه از زلفت فراهم میشودبخت اگر یاری نماید مشک مرهم میشود
بکن بیخ صبوری حسرت دیدار میآردچو میرد باغبان این نخل برگ و بار میآرد
ایام، خوشدلی بستمکار می دهدگریه بزخم و خنده بسوفار می دهد