دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
زیک قطره سرشکم تن زجا شدبلی اشک از رخ من کهربا شد
مشکل اهل محبت ز تو آسان نشودلب امید در ایام تو خندان نشود
گر سرو قدت جلوه به بستان نفروشدگل هم به کسی چاک گریبان نفروشد
به غیر از می کسی از عهدهٔ غم برنمیآیدزمان غصه بیایام مستی سر نمیآید
دل جز کجی ز زلف تو نامهربان ندیدرو چشم بست و روی ترا در میان ندید
تا دل دیوانه بود از عافیت دلگیر بودهمچو شیون خانه زاد حلقه زنجیر بود
خیال زلف تو بازم بدست سودا دادچو سیل سلسله برپا، سرم بصحرا داد
داغ اگر بر روی همچون برگ گل جا میکندزخم خون گر مست در دل جای خود وامیکند
خصم گو ایمن نشین گر دست ما بالا شودتیشه بر پا میزنیم آن دم که دست از ما شود
بپرسش آمد و عاشق همین دو دم داردشکسته پای بمقصود یک قدم دارد
نه طُرّهات غم شبهای تار من داردنه چشم مست تو فکر خمار من دارد
از آن به چشم ترم بیحجاب میآیدکه کار آینه گاهی ز آب میآید
پایمزد عجز ما بیداد دست زور بودآنچه کرد اصلاح عیش تلخ بخت شور بود
خوش آنکه کنج غم خود بگلستان ندهدسرشک سرخ بصد باغ ارغوان ندهد
ایدل چو راز دوست نخواهی سمر شودنامش چنان مبر که زبان را خبر شود
گر سیل فتنه خیزد دل را چه مشکل افتدجز اشک نیست ما را باری که بر گل افتد
زان چشم ندیدم که نگاهی بمن افتدبیمار عجب نیست اگر کم سخن افتد
بهره ای نگرفت گر کام دل بیتاب دیدبخت ما دایم رخ مقصود را در خواب دید
نیست یکشب که سر شکم گل بستر نشودتا در پیرهنم رشته گوهر نشود
عاشق از حیرت درین وادی به جایی میرسدتا نگردد راه گم کی رهنمایی میرسد
کسی تا کی به سان موج دایم در سفر باشددری نشناسد و چون موج دایم دربهدر باشد
آشوب طلب خاطر فرزانه نداردزنبور هوس در دل ما خانه ندارد
آن گرم خو بسوز دل ما رسیده بودخوناب این کباب بر آتش چکیده بود
گرچه اول رنجش بیمار از آن سو میشوددارد این خوبی که صلح از جانب او میشود