دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
خوبان که روی بر من بیدل نهادهانددام از پی شکاری بسمل نهادهاند
در زنگبار خاطر من کار میکندهر صیقلی که آینه را تار میکند
به جز سکوت ز روشندلان نمیآیدزبان شعله به کار بیان نمیآید
مرغ دلم که خانه خرابی بجان خریدبهر شکون ز سیل خس آشیان خرید
بملک عشق دل شادمان نمی ماندگل شکفته درین گلستان نمی ماند
گر شبی دیده خونفشان نبودآب در جوی کهکشان نبود
دل نه ازوست نه زما، یار چو بی نقاب شدرفت ز دست کس برون آینه ایکه آب شد
چو تاب زلف دهی از بنفشه تاب رودزنی چو خنده گل از بس عرق در آب رود
شیخ از مسواک دندان طمع را تیز کردسبحه را هم بهر تخم شید دست آویز کرد
چون وقت شد که کشت امیدم برآورداز خوشه برق حادثه ای سر برآورد
نیست مو کز فرق ما برگشتهبختان سر کشیدبر سر شوریدگان سودای او لشکر کشید
دست از ساغر امید کشیدن داردلب پیمانه خالی چه مکیدن دارد
سرفراز آن سر که فارغ از غم سامان شودبر سرت گل زن که از دستار روگردان شود
برای داغ تو بر دل توان و تاب نوشتنددگر خراج برین منزل خراب نوشتند
با آنکه هیچ دربار غیر از خطر نداردعاشق چو شیشه می پروای سر ندارد
گر فلک هر چه بما کرده عطا می گیردگوشه فقر و فنا را که ز ما می گیرد
دود آهم رنگ از خورشید عالمتاب برددست مژگان ترم سرپنجه پنجاب برد
دل که چندین آه از جان می کشدنقش آن زلف پریشان می کشد
چند در وصل تو دل حسرت دیدار کشددر چمن ناله مرغان گرفتار کشد
چنان ز عکس رخ دوست دیده پرگل شدکه شاخ هر مژه آرامگاه بلبل شد
شُکر گویم هرچه غم با جان مسکین میکنددر مذاقم مرگ را دور از تو شیرین میکند
چند نومید ز کوی تو دل زار آیدچون تهیدست که از میکده هشیار آید
دل به جذب خواری خود جور دشمن میکشدشیشه ما سنگ از دست فلاخن میکشد
کسیکه از گل داغ تو گلستان داردازو مرنج چو بلبل اگر فغان دارد