دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
هرگز سر شکایت من وا نمی شوداین در گرفته شد بزدن وا نمی شود
دل ز جا رفت، از پی آن سرو قامت میرودمیپرد چشمم به استقبال حیرت میرود
عیش در کلبه ما گوشه نشین می باشددید و وادید مکن عید همین می باشد
گر حق نگری لایق منصور نباشدداری که ز چوب شجر طور نباشد
عشقت غمی از چاره و تدبیر ندارددر گرمی تب مروحه تأثیر ندارد
چشم از جهان که بست که آن دیده ور نشدقطع نظر که کرد که صاحبنظر نشد
ابر تا برجاست یاران باده در ساغر کنیدچشم اختر تا نمی بیند دماغی تر کنید
نه مرا خاطر غمگین نه دل شاد رسدبه من آخر چه ازین عالم ایجاد رسد
اسیر عشقم و هر کس مرا غلام کندبه گوش حلقهام از حلقههای دام کند
چشم عارف جز چراغ کلفت از دنیا ندیدعزم بالا کرد، چون از گَرد، پیش پا ندید
از هستی من تو چون نام و نشان بردپی بر سر شوریده من داغ چسان برد
بخت بد جایی که پای کینه محکم میکندسنگ باران گشت راحت را ز شبنم میکند
فلک اسباب دولت را ز بهر ناکسان داردهما گر سایهای دارد برای استخوان دارد
گر همتم کناره ز دنیا نمی کندتقلید گوشه گیری عنقا نمی کند
خلق را دیدی دگر خواری چرا باید کشیدپای در دامان و دست از مدعا باید کشید
هنرم را ثمری چرخ جفا کار نداددیده قدرشناسی بخریدار نداد
دست خشک بخت من هر جا که تخم افکن شودوقت حاصل چون شود خاکسترش خرمن شود
کند گر آرزوی دیدنت آیینه جا داردکه از خورشید رویت در برابر رونما دارد
ساقی از تاب می آن لحظه که در می گیردعرق از عارض او رنگ شرر می گیرد
رود آرام ز عمری که بهجران گذردکاروان در ره ناامن شتابان گذرد
دل چون ز خاک راه طلب توتیا کشداز روی میل خار مغیلان بپا کشد
بحال بد دل از چشم تر افتادسیه گردد چو در آب اخگر افتاد
وداع ناشده دل حال صبر در هم دیدعنان گسستگی گریه دمادم دید
شب که جوش گریه من مایه سیلاب بودبخت بد را آب می برد و همان در خواب بود