دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
دلها بیک نظاره ز نظارگان گرفتاز یک گشاد تیر بلا صد نشان گرفت
کردست تیغت از سر خصم ابتدای فتحاینست ابتدا چه بود انتهای فتح
گاهی از خاک درت مرهم به زخم ما ببنداینچنین مگذار ما را یا رها کن یا ببند
هر کس بتو دلربا نشیندبسیار ز خود جدا نشیند
از هجوم خط دلی باطره پرفن نماندمور چندان شد که آخر دانه در خرمن نماند
زآن همه صبر و سکون ، در دل کفِ خوناب ماندکاروان ما بجای آتش از وی آب ماند
مرا همیشه مربّی چو طالع دون بودترقّیام چه عجب گر چو شمع وارون بود
بوقت گرسنگی نفس دون گدائی کردچو یافت یک لب نای دعوی خدائی کرد
طره ات گر ز دلم صبر چنین خواهد بردگریهام شکوه زلف تو به چین خواهد برد
دولت به ملک عشق به هر سر نمیرسدسر تا بریده نیست به افسر نمیرسد
زان رخنه ها که تن را از ناوک جفا شددر دشت استخوانم دام ره بلا شد
خوش آنکه لاف هنر پیش بی هنر نزنداگرچه برق بود طعنه بر شرر نزند
دل که لبریز الم شد ز نوا می افتدجام هرچند که پر شد ز صدا می افتد
تا بخت بد زهمرهی ما جدا شودخواهم که جاده در ره وصل اژدها شود
خاک غربت در مذاقم آب حیوان میشودصبح روشن خاطر از شام غریبان میشود
عمرها رفت که قانون طرب تار ندیددل بجز دیده تر ساغر سرشار ندید
نشود اینکه ز دل اشک جگرگون نرودطفل آراسته از خانه برون چون نرود
جور تو ز پی فغان نداردزخم ستمت دهان ندارد
عمر سیرش کوته است ار جورت از دل میرودچند گامی از ضرورت صید بسمل میرود
به بی تکلفی آن عارفی که خو داردنظر به بندد از آن گل که رنگ و بو دارد
مطربی کو که بخورشید رخش ناز کندچون کند کرم دف از شعله آواز کند
کم بختی هنرمند نقص هنر نباشدگر رشته نارسا شد عیب گهر نباشد
از غمی شکوه نکن تا غم دیگر ندهنداز لب خشک مگو تا مژه تر ندهند
حسنی که باو عشق سروکار نداردمانند طبیبی است که بیمار ندارد