دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
دوران زکار بسته اگر عقده وا کنددست شکسته را ببریدن دوا کند
مرد حقبین که بلا را ز خدا میبیندتیغ را بر سر خود بال هما میبیند
اقلیم دل به زور مسخر نمیشوداین فتح بیشکست میسر نمیشود
ز شیرین جانها بس که تیغت شهدپرور شدلب تیغت به هم چسبید و من شادم که بهتر شد
ز تازه شاخ گلی خانه ام گلستان بودگل بهار امیدم بجیب و دامان بود
صاحب همت که دست از کار دنیا میکشدکی دگر زان دست خار یأس از پا میکشد
سر سودازدگان جنگ به افسر داردسپر داغ از آنست که بر سر دارد
گر کرم در طبع نبود بادهاش پیدا کندشیشه می ترک سر از همت صهبا کند
تا تیغ او به داد اسیران نمیرسدیک سر به کوی عشق به سامان نمیرسد
آنقدر بر دل نشست از دوست و ز دشمن غبارکز برون چون اخگرم گردید پیراهن غبار
چه شد گاه از زبان خامه نام این پریشان بربر آر از پستی گمنامی و بر صدر عنوان بر
نگویمت که دل از حاصل جهان برداربهر چه دسترست نیست دل از آن بردار
تا یافت عزت از تو مکان گوالیارسوگند خورده چرخ بجان گوالیار
چشم جادوی تو در دلجویی اهل نیازهیچ کوتاهی ندارد عمر مژگانش دراز
نهال عشق که برگش غمست و بار افسوساگر ز گریه نشد سبز صد هزار افسوس
چون اشک پریشان سفری را چه کند کسسرمایه هر شور و شری را چه کند کس
دیده را کردی سفید، از انتظار ما مپرسصبح ما را دیدی، از شبهای تار ما مپرس
دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویشآنچه پروانه ندیدست زبال و پر خویش
اگرچه از مژه روبم غبار رهگذرشبه چشم من نرسد توتیای خاک درش
که دل بر جا تواند داشت پیش چشم شهلایش؟کشد زآیینه بیرون عکس را، مژگان گیرایش
نهد مرهم به زخم شانه جعد زلف غمخوارشبرد زنگ از دل آیینه آب و رنگ رخسارش
می کنی ای شیخ یاد از رخنه های دین خویشافکنی بر شانه هرگه دیده خود بین خویش
نبود عجب که باشد سرگشته صدهزارشآنشاخ گل که گردد برگرد سر بهارش
دلا ز رنگ تلون کشیده دامن باشنمی توانی اگر موم بود آهن باش