دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
بروی مرهم مرهم نهیم بر دل ریشکه زخم بر سر زخمست و نیش بر سر نیش
در مصاف عافیت لرزان تر از سیماب باشتیغ موج خون چو بینی پنجه قصاب باش
بخانه چند نشینی سری ببستان کشچو چشم خویش دمی باده در گلستان کش
اگر چه هست مرا بیتو داغ بر سر داغزنم ز ناخن هر لحظه حلقه بر در داغ
آهم اثر نیافت ز فریاد بیوقوفشاگرد را چه بهره ز استاد بیوقوف
خم زلفی است دگر دام گرفتاری دلکه درو موی نگنجیده ز بسیاری دل
امانم داد هجر بیمدارا تا ترا دیدمترا دیدم، چرا گویم که از هجران چهها دیدم
بوی کین هرگز کسی نشنیده از آب و گلمگر به خس آتش فتد از مهر میسوزد دلم
جذبهای خواهم که از خود نیز روگردان شومهرکجا آیینهای پیدا شود پنهان شوم
دورم از فتنه که در سایه مژگان توامخاطرم از همه جمعست پریشان توام
ز سعی بخت مرادی روا نمیخواهموسیله گر همه باشد دعا نمیخواهم
نمیرم تا براهت برنمی آید تمنایمنماید تا قدم بیرون نیاید خارت از پایم
ز ناتوانی خود اینقدر خبر دارمکه از رخش نتوانم که دیده بردارم
هر آه حسرتی که به تنها کشیده امدر بر بیاد آن قد رعنا کشیده ام
اشک غمازست خون در گریه داخل کردهامعکس تا ظاهر نگردد آب را گل کردهام
تا من از صیقل می آینه روشن کردمشیشه را شمع ره شیخ و برهمن کردم
چون در مصاف حادثه آه از جگر کشمتیغم نمیبرد به چه امّید برکشم
خواهم ز بس پرده تقوی بدر افتمچندی بزبان همه کس چون خبر افتم
با فکر او چو سر بگریبان فرو کنمتشریح زلف خم بخمش موبمو کنم
به دور خویش ز مینا حصار میخواهمدر آن میانه ترا در کنار میخواهم
بسکه سودای سر کوی تو پیچد در سرمدر هوایت خانه دشمن بود چون مجمرم
آتش دیگ هوس از دل سوزان گیرمآب لب تشنگی از آهن پیکان گیرم
دست و دل تنگ و جهان تنگ خدایا چکنممن و یک حوصله تنگ باینها چکنم
بسکه از بار غم دهر گرانبار شدمهمه ره سجدهکنان تا در خمّار شدم