دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
آن سالکم که با خضر هرچند هم نشینمسرگشته همچو پرگار در گام اولینم
دل شاد از آنم که دل شاد ندارموارسته منم خاطر آزاد ندارم
با که گویم آنچه زان نخل تمنا دیدهامزان قد آشوب قیامت را دو بالا دیدهام
بیجوهریم و دست ز شمشیر می بریمموریم و پنجه هنر از شیر می بریم
نه همین از بخت بد طوفان ز عمان دیدهامدایم از جوش تری از قطره طغیان دیدهام
تا ز خواب مستی غفلت سری برداشتمچون حباب از سر نهادم هرچه در سر داشتم
دوش در خواب چو آن طره پیچان دیدمصبح در بستر خود سنبل و ریحان دیدم
جنس کساد چار سوی ناروائیمگوئی بشهر دلشکنان مومیائیم
شکوه درد ترا کی پیش درمان میکنیمتشنه میمیرم و شکر آب حیوان میکنیم
منکه دور از وطنم عیش تمنا نکنمبقفس تا نرسم بال و پری وا نکنم
زحرف شکوه ایام لب چنان بستمکه گر بنزد طبیب آمدم زبان بستم
از ثبات عشق دایم پا بدامن داشتمگر چو داغ لاله در آتش نشیمن داشتم
بیدماغم دست رد بر وصل جانان مینهمپنبه در گوش از صدای آب حیوان مینهم
بسکه می پیچد صدای ناله دل در برماستخوان سینه موسیقار شد در پیکرم
عمریست که یک مستی سرشار ندیدمدر پای خُم افتادن دستار ندیدم
فرصتی کو که دوای دل رنجور کنیمپنبه شیشه می مرهم ناسور کنیم
باغبان بیمهر و ما در اصل نخل بی بریمعاقبت در گلخن گیتی کف خاکستریم
گه گهر گه شرر از دیده تر یافته اممن هم از برق وهم از برق و هم از ابر نظر یافته ام
ازین شکسته دلم گر نحیف و رنجورمکه در غمش بگریبان نمی رسد زورم
هم جفای دوستان هم جور دشمن میکشمهرکه از هر جا برآرد تیغ گردن میکشم
همتی کو که دل از عیش جهان بردارمگل به بلبل دهم و برگ خزان بردارم
چون دف تر ناله از بیداد کمتر میکنممیکشم جور و تغافل در برابر میکنم
همه پاکان بحر و بر دیدمچه تری ها زخشک وتر دیدم
بدام عشق تو بیدانه مبتلا شده امپرم مبند چو دل بسته مبتلا شده ام