دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
بار ناموسی نداریم از پی دل می رویماز تهی پائی چه بی اندیشه در گل می رویم
دل را از آن دو طره پرفن گرفته اماز هند زلف رخصت رفتن گرفته ام
در دستگاه محتشمان پا نمی خوریمخون می خوریم و آب زدریا نمی خوریم
از دست دهر محنت بسیار می کشمآئینه وار هر نفس آزار می کشم
بر رگ دل گاه ناخن گاه نشتر می زنمهر زمان بر ساز غم مضراب دیگر می زنم
بر شکال دولت آبادست و ما بیبادهایمدامن دولت که ساقی باشد از کف دادهایم
بروی ساغر می ماه عید را دیدمهمین بسست درین عید دید و وا دیدم
کو همتی که از همه قطع نظر کنیموز سر گذشته چاره هر دردسر کنیم
غم مسکن و فکر مأوا ندارمعجب نیست گر در دلی جا ندارم
پی بخلوتگه قرب از بسکه شبها برده ایمصبح چون سر زد بسامان شمع، ما دلمرده ایم
باز عید آمد بغل گیری مینا میکنماز کجا یاری چو او خون گرم پیدا میکنم
ز سوز عشق چه هنگامه فغان بندیمچو شمع کشته ازین ماجرا زبان بندیم
جنت از رضوان، که من زان روضه خرم نیستمسیر چشمم در پی میراث آدم نیستم
نه بیدردیست گر چاک گریبان را رفو کردمحصاری شد مرا تا سر به جَیب خود فرو کردم
روز و شب از بس که محو آن میان گردیدهامموی میترسم برآید عاقبت از دیدهام
همچو عینک سر نگردد راست از پشت غممهمچنان حرص نظربازی فزاید هر دمم
خوش آن غیرت که بیخود جانب دلدار میرفتمدمی کز خویش میرفتم به کوی یار میرفتم
از در محرومی استمداد همت کرده ایمآرزوها را تمام از سینه رخصت کرده ایم
باین دماغ که از سایه اجتناب کنیمبر آن سریم که تسخیر آفتاب کنیم
جان کاهدم چو حق سخن را ادا کنمگر نقد جان دهند سخن را بها کنم
موشکافیها در آن اندام زیبا کردهامتا کمر را در میان زلف پیدا کردهام
آوردم از مو قلم چون شرح ضعف تن کنمور ز جان سختی نویسم خامه از آهن کنم
نه سزاوار حرم نه لایق بتخانهامدر خرابآباد دنیا جغد بیویرانهام
در مطلعی که وصف دهانش بیان کنمغیر از میان چه قافیه آندهان کنم