دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
کامی ز روزگار ستمگر گرفته ایمخود را اگر بخاک برابر گرفته ایم
ز کلک مرحمت دوست تیره ایاممطفیل احمد و محمود می برد نامم
ما تکیه بیاری هوادار نداریمکاهیم ولی پشت بدیوار نداریم
طالع وارون بر آن برگشتهمژگان بستهایمگرچه بیقدریم خود را بر عزیزان بستهایم
بیقدر نخواهم شد اگر خاکنهادمخوارم منگر ذره خورشیدنژادم
آستین گریه را گاهی که بالا می زنمسیلی سیلاب بر رخسار دریا می زنم
تمام دردم و روی دوا نمی بینمبچشم خواهش خود توتیا نمی بینم
گوهر تاجم که در دست گدا افتاده امسیر طالع بین کجا بودم کجا افتاده ام
ریخت ناخن بس که خار یأس از پا میکشمبر در دل مینشینم پا ز درها میکشم
باده کو تا موج سان رقص از همه اعضا کنمچون حباب از فرق دستار یقین را وا کنم
خاک نشینی است سلیمانیمدست بود افسر سلطانیم
ما که پیش از مرگ آسایش تمنا میکنیمشکوه از بدگردی افلاک بیجا میکنیم
هرگز آشفته ز بد گردی دوران نشدمداد خاکم همه بر باد و پریشان نشدم
تا نفرسود است پا، بیراههپیما میشوممیگذارم پا به راه آن دم که بیپا میشوم
اشکریزان در غمت چون رو به هامون میکنمکاسه مجنون و جام لاله پرخون میکنم
در جستجوی وصلت، آن رهرو بلایمکز فرق همچو شانه بگذشته خار پایم
از هر طرف که تا زند ما صید سربراهیمیکسو شدن ندانیم خاک چهارراهیم
کسی نیم که زکس حرف سرد برگیرممن آتشم چه عجب گر زباد در گیرم
دلا مگوی که نگرفت هیچکس خبرمکه سنگ حادثه داند شمار موی سرم
بچاک سینه نه مرهم پی دوا بندمره فرار به صبر گریزپا بندم
همین نه در سفر آشفته تر ز سیلابمکه در وطن همه سر گشته تر ز گردابم
روز و شب از بس که محو آن میان گردیدهامموی میترسم برآید عاقبت از دیدهام
می رویم از خود بیا در انجمن تنها نشینذوق تنهایی اگر داری بیا با ما نشین
هیچکاری برنمی آید ز دست تنگ منورنه جنگی نیست دامان ترا با چنگ من