دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
سفر نیکوست اما نه زکوی دلستان رفتنبسان شمع هم در بزم باید از میان رفتن
کار دوران چیست جمعیت پریشان ساختنسیل مجبورست در معموره ویران ساختن
پیشی ار خواهی بهر پس مانده همراهی گزینسربلندی بایدت دیوار کوتاهی گزین
هر دم مشو سوار به عزم شکار منآتش مزن بخانه زین شهسوار من
نه همین می رمد آن نوگل خندان از منمی کشد خار درین بادیه دامان از من
مگو ناصح که بتوان از رخ جانان نظر بستنبسی مشکل بود بر روی صاحبخانه در بستن
ای صبا این دل صد چاک به جانان برسانشانه تحفه به آن زلف پریشان برسان
دلا بار وجود از خویش افکندرین ره کاری آخر پیش افکن
بسینه ناوک غم تا بکی روان کردنچه ذوق رو دهد از آینه نشان کردن
شب عیدست می باید در میخانه وا کردنبمی خشکی زهد روزه داران را دوا کردن
نگسست عهد صحبت، می از هوای بارانآری همیشه باشد برق آشنای باران
باز میخارد کفم خواهم دگر بر سر زدناین بود از ما بدام عشق بال و پر زدن
کمر از تار جان باید بران نازک میانکی از هر رشته ای آن دسته گل می توان بستن
اگر مرد رهی نعلین خار سعی در پا کنقدم از سر کن و سودای منزل را ز سر واکن
بیغما برد دین و دل که دست انداز نازست ایننهادم سر بکف منهم که تسلیم نیازست این
تا چند همچو سوفار خندان بخون نشستندلتنگ و روگشاده خود را بکار بستن
برتر از خورشید شد کار سخنشب ندارد روز بازار سخن
به عالم از سر کلک وزارت درفشانی کنبر اوج قدر دائم کار فیض آسمانی کن
شکارگاه معانی است کنج خلوت منزه کمان شکارم کمند وحدت من
حسن اگر این است، ناصح همچو ما خواهد شدنچوب تر آخر به آتش آشنا خواهد شدن
نصیب ماست زیان بر سر زیان دیدنگلی نچیدن و دیدار باغبان دیدن
کس نمی گیرد دگر در رهن صهبا پیرهناز تو چاک ایدست بیتابی و از ما پیرهن
چیست کارم، زخم کاری هر زمان برداشتنوز خدنگ جور او زخم سنان برداشتن
نیامد نخل آه از سینه پرداغ من بیروننکرد این سرو هرگز سر زدیوار چمن بیرون