دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی توکه دیده در نگشاید بر این و آن بی تو
ای کاش صد دل باشدم ای جان و دل قربان توچون سبحه یک یک بهرهمند از کاوش مژگان تو
آمد بهار و لشکر گل در رکاب اوصحرانشین بود سپه بیحساب او
غنچه یکی ز جمله خونین دلان تورفته فرو بخویش بفکر دهان تو
صبح نگرددت سفید پیش بناگوش توکز سر طاقت گذشت آب در گوش تو
ز خجلت تا دل ما را شکستهبود چون ساقی مینا شکسته
ز آشفتگی حالم ربط از سخن بریدهاز هم فتاده حرفم چون نامه دریده
هیچت خطر از دیده گریان نرسیدهچون شمع سرشکت بگریبان نرسیده
نمک ز گریه و تأثیر از فغان رفتهدعا اثر نکند گر بآسمان رفته
ننشستن نقش امید، از نقش بد بسیار بهآئینه را عریان تنی، از جامه زنگار به
عصا و رعشهای در دست از پیری به ما ماندهز دستانداز ضعف این است اگر چیزی به پا مانده
قربان آن بناگوش وان برق گوشوارهبا هم چه خوش نمایند آن صبح و این ستاره
تا کی خورم غم دل با نیم جان خستهدست شکسته بندم بر گردن شکسته
غرور حسنش از بس با اسیران سرگران کردهزره برگشته تیرش استخوانم گر نشان کرده
ای دل به سنگلاخ هوسها قدم منهاز کنج یأس روی به باغ ارم منه
علاقه ام ز تو نگسسته وز حیات بریدهتو پا مکش ز سرم گر طبیب دست کشیده
هوای سیر گلشن مانده است و بال و پر رفتههوسها کاش می رفتند با عمر بسر رفته
دل از غم بیش و کم تقدیر گذشتهوز نیک و بد عالم دلگیر گذشته
ز آتش پنهان عشق، هر که شد افروختهدود نخیزد ازو چون نفس سوخته
کی صاحب همت ز جهان کام گرفتهعار آیدش، ار عبرت ایام گرفته
جنون تا بداد اسیران رسیدهز داغش چه سرها بسامان رسیده
اشکم ز دل چو شعله فروزان برآمدهطوفانم از تنور بدینسان برآمده
آمد آن هوش ربای دل کار افتادهزلف آشفته بپایش چو نگار افتاده
بر نازک میانت شیشه ساعت کمر بستهز شرم آن سرین آئینه دکان هنر بسته