دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
دوران ز عاریتها دندان ز ما گرفتهنوبت رسد بنانم چون آسیا گرفته
نبرد از دل غمی نظاره گلهای بستانیز لاله داغ دل افزود و از سنبل پریشانی
تو ز روی مهربانی بمیان مگر در آئیکه کنند صلح با هم شب ما و روشنائی
ز بزمی برنمی خیزد سرود نغمه پردازیهمین از خانه تنگ جرس می آید آوازی
فقر وارستگی است از غم هر نیک و بدینه که سر بار شود فکر کلاه نمدی
هردم از خویشتن آهنگ رمیدن دارینه همین ز اهل وفا میل بریدن داری
رواج جهل مرکب رسیده است بجائیکه کرده هر مگسی خویشرا خیال همائی
دلا ز صیقل محنت جلا نمی گیریز موج اشک پیاپی صفا نمی گیری
دلگشائی نبود آنچه ز صحرا یابیاین متاعیست که در گوشه تنها یابی
ای دل ز خانهٔ تن فکر سفر نداریپروانهای ندانم، بهر چه پر نداری
چه نیکو گفت با گردنکشی سر در گریبانیکه ما را نیز در میدان دلتنگیست جولانی
نزد این خلق از رواج باطل حق دشمنیحرف حق گو، چون اناالحق گوی باشد کشتنی
به راه او چه در بازیم، نه دینی نه دنیاییدلی داریم و اندوهی، سری داریم و سودایی
بصحرای هوس تا کی دلا سر در هوا گردینمی بینی رهی ترسم که گم گردی چو وا گردی
یکسر مو نیست در زلف تو بیتاب و خمیهر خم از جمعیت دلها سواد اعظمی
چنان دل کند، میباید ازین تنگآشیان باشیکه خود را در قفس دانی اگر در گلستان باشی
زتیغ تو بر دل در آشنائیگشادیم شاید ازین در در آئی
نیست بیفایده این بیخودی و مدهوشیعقل را پخته کنم از سفر بیهوشی
صد رنگ ناله دارد بیمار زندگانیاینست عندلیب گلزار زندگانی
خموش باش دلا عرض مدعا کردیزبان به بند، سر گریه را چو وا کردی
فزون از صبر ایّوبست تاب محنت دوریکه رنجوری نباشد آنچنان مشکل که مهجوری
از فیض دل ار گوهر شب تاب نباشیچون خاک بهر جا که روی باب نباشی
دلا چه شکوه بیهوده از قضا داریطبیب را چه گنه درد بیدوا داری
مکن از تلخکامان شِکوِه گر شیرینسخن باشیبه عریانی بساز ار باهنر هم پیرهن باشی