دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
زلف تو که طفلان هوس را شب عیدستشامیست که آبستن صد صبح امیدست
دل کار خود بطالع ناساز واگذاشتشمع اختیار خویش بباد صبا گذاشت
روشنی در خانه معمور نیستنیست یک ویرانه کان پر نور نیست
ایدل دویدن از پی آن بیوفا بسستگر تو هنوز سیر نگشتی مرا بسست
امشب گل خورشید بدامان نگاهستآئینه دل روشن از آن چشم سیاهست
تا بنام من زبان خامه ات گردیده استاز نگینم می رود بیرون ز بس بالیده است
ز بسکه سر زده مژگان او بدلها رفتحدیث شوخی و بیباکیش بهر جا رفت
هیچگه جوش سرشک از مژه ما کم نیستاینقدر آب سزاوار گل آدم نیست
توبه کردم مستی از چشم بتان افتاده استتاک را هم از خزان آتش بجان افتاده است
شمیم خلد، گدای دیار کشمیرستشکفتگی گل خار بهار کشمیرست
اگر ز هستی ما نام بینشانی هستدر آشیان هما مشت استخوانی هست
هنوز طُرّهٔ او تا کمر نیامده استز پیچ و تاب رگ جان، خبر نیامده است
در مزرع بختم اثر نشو و نما نیستاز گریه من آب اگر هست هوا نیست
سرخوش از می چو نیم موج هوا شمشیر استابر تر را چکنم قطره باران تیر است
پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابستسیل آب شمشیرست، موج تیغ بی آبست
چو ساخت چشم تو کارم، نهفته دیدن چیستبر آتشی که به نی درگرفت دامن چیست
باغ و راغ من خونین جگرستنفسی کز دل من تنگ ترست
نام ترا شنیدن، چون آرزوی جانستبر لب مقام دارد، چون درد لب همانست
نخل قد تو را چون، صورت نگار جان بستگلدسته سرین را، زان رشته بر میان بست
منم که داغ بلا گلشنی بنام منستگل شکفته من حلقه های دام منست
چشم هر کس گر بیار ماه سیما روشنستز آتش دل همچو مجمر دیده ما روشنست
دگر بهار، چمن را چه دلگشا کردهستشکوفه بر سر سبزه نثارها کردهست
سیر گل امسال از تنهائیم دلخواه نیستز آشنایان غیر بلبل کس بمن همراه نیست
دیده چشم می پرستی دیده استاشکم از مستی بسر غلطیده است