دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
خدایگانا اسبی که دادهای به کلیمز ناتوانی هرگز نرفته رو به نسیم
بدستم آمده انگشتری که گردیدهز درد رشکش عیش دهان خوبان تنگ
چه شد که بیسببی پا کشیدی از همه جالوند مشرب و آنگاه خویشتن داری
زبده اهل هنر ای آنکه با صد دیده، چرخروز و شب حیران بود از دانش و فرهنگ تو
روزگاری شد که با تب لرز هم پیراهنمقسمت من گشته این از سرد و گرم روزگار
بلند قد را سرگشتگان وادی غممفرحی پی دفع ملال می خواهند
سپهر منزلتا، صاحبا، فلک ز شهاببرای دشمن تو تیر در کمان دارد
ای خداوندی که باشد نسبت انعام توراست با حرص و طمع چون نسبت دست و دهان
فلک قد را نمی پرسی که گردونچرا آزرد ما را بی محابا
حدیث شکوه گردون بلند خواهم کردمگر بدرگه خان جهان رسد فریاد
در کف شاه جهان آن ثانی صاحبقراننیزه را بین جلوه گر چون برق لامع از سحاب
پرورده کدام بهارست این چمنکز بهر دیدنش نگه از هم کنیم وام
سرور ازین میهمان پُرتَعَب یعنی که تبچند روزی شد که تصدیع فراوان میکشم
نقشبند کارگاه صنع همچون زلف یارنقش پرگاری دگر بر روی کار آورده است
ایدل از گلشن امید گل عیش بچینروزگار طرب و عشرت جاوید آمد
آیة الکرسی فلک خواند و دمید از روی صدقبر همین کرسی چو شاهنشاه بروی آرمید
شهنشاها دکن یک کف زمین استزمینداران او مانند انگشت
دارد آن عزت تفنگ ثانی صاحبقرانکز شرف خاقان اگر باشد به دوشش میبرد
تفنگ عدو سوز شاه جهانکزو عمر دشمن شود کاسته
بی نظیر این تفنگ شاه جهانهمچو تیر قضا خطا نکند
تفنگ بیخطای شاه جهاننقطه از روی حرف بردارد
بیقرینه تفنگ شاه جهانکه عدو سوزیش زیاده شود
تفنگ شاه جهان دلبریست تنگ دهانکه کس دریغ ازو جان و سر نمی دارد
صاحبقران ثانی شاه جهان که تیغشتا دسته ابلق از خون در کارزار گردد