دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
دلا در عاشقی مردانه می باشبلاکش عاشق فرزانه می باش
تا شد سپر بلایش دل درویشهر لحظه رسد زخم دگر برجگر ریش
جفا بگذر و یار با وفا باشمشو بیگانه با ماآشنا باش
ای دل به کوی نیستی چون خاک پست و خوار باشبا دشمن و با دوستان یکسر گل بیخار باش
از غم عشق تو ما را نیست یکساعت خلاصعامی عشق است زاهد او چه داند حال خاص
شرح درد عشق دارد طول و عرضفرصت ار یابم کنم با دوست عرض
از بردن بار جفا باشد وفا ما را غرضزین بیوفایی دوست را باشد جفای ما غرض
راه عاشق نیست ای زاهد غلطرهبر او بس بود عشق فقط
برقص آمد جهان ز آهنگ حافظز چشم بد خدایش باد حافظ
هرکه عاشق شد بباید گفت جان را الوداعزانکه در بازار عشقش نیست رایج این متاع
چون گشت مه روی تو طالع ز مطالعشد از همه سو نور تجلی تولامع
دارم ز درد عشق تو بر دل هزار داغمجروح عشق را ز دو عالم بود فراغ
گر بگرد کعبه کوی تو باشد یک طوافآن یکی بهتر ز صد حج پیاده بی گزاف
بگرفت صیت حسن تو از قاف تا بقافتا او فتاد پرتو رویت بنون و کاف
زان غمزه ناوکی بمن آید ز هر طرفیارب مباد تیر بلا را دگر هدف
وقت کوچ آمد نفیرالطریقست الطریقره خطرناکست یاران وا ممانید از رفیق
ز جام عشق سرمستم زهی ذوقز مستی از خودی رستم زهی ذوق
ببحر هست مطلق تا شدم غرقمیان ما و دریا نیست خود فرق
عاشقان را دین و مذهب شد وفاقعشق ورزی راست ناید با نفاق
خواهی که شود کشف برت سراناالحقفانی ز خودی باش و بحق باقی مطلق
شاه و گدا یکسان بود بر درگه سلطان عشقصدپایه از طاق فلک بالاترست ایوان عشق
بر جانان فشان جان را اگر هستی دلا عاشقکه هر کو عشق می ورزد چو جان بازد بود صادق
اگر بسعی تو فضل خدای گشت رفیقرساند این دو رفیقت بمنزل تحقیق
دست و پایی میزنم در راه عشقتا مگر روزی شوم آگاه عشق