دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
چه یارست و چه جان دلنوازستچه حسنست و چه عشوه این چه نازست
صیت جمال روی تو عالم فروگرفتحسنت جهان گرفت و بوجه نکو گرفت
(در مقام لی مع الله سیر نیستوحدت محض است اینجا غیر نیست)
جان طالب جمال دلفروز یار ماستغافل که یار ما همه دم در کنار ماست
بما پیداست حسن طلعت ذاتصفات و ذات را مائیم مرآت
معشوق باز و رندم و قلاش و می پرستدارم بعشق دوست فراغت زهر چه هست
تعالی الله رویست و جمالستچه انوار تجلی و چه حالست
عشق ورزی مذهب ودین منستمی پرستی رسم و آیین منست
تا نقاب زلف از روی تو دور افتاده استجان مشتاقان از آن رودر حضور افتاده است
خواهی که دیده باز کنی بر جمال دوستبیرون کن از درون دلت هرچه غیر اوست
جهان از پرتو روی تو پیداستجمالت از همه عالم هویداست
از آفتاب روی تو عالم پر از ضیاستهر ذره را ز مهر جمال تو صد صفاست
مرادم وصل یار نازنین استدلم را وایه از جانان همین است
روز فراق اگر ز قیامت علامت استروزی که یار روی نماید قیامت است
هرکه از سر عشق آگاهستمحرم عاشقان درگاهست
هرگز نبود حسن ترا مبداء و غایتنه عشق مرا هست نهایت نه بدایت
ذرات کون پرتو خورشید مطلق استدر بحر عشق جمله جهان همچو زورق است
چون کون مکان بتو عیانسترویت بجهان چرا نهانست
بقید زلف تا جانم اسیر استدلم در دام فتنه پای گیر است
آفتاب روی تو تابان شدستدر شعاعش جان و دل حیران شدست
ای جمله جهان شیفته حسن و جمالتجان و دل عشاق اسیر خط و خالت
اسیر عشق تو از هردوکون آزاد استکسی که با غم تو مونس است دلشاد است
ای آفتاب ذات تو تابنده از صفاتوی پرتو صفات تو روشن زکاینات
در حسن چون رخت بجهان آفتاب نیستاز انفعال روی تو در ماه تاب نیست