دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
ساقی بیا که موسم عیش آمد و طربپرکن قدح که میگذرد فرصت عجب
من نخواهم شادی و عیش و طربدرد و سوز عشق خواهم روز و شب
یارم از خانه برون آمد سرمست و خرابجام می برکف و می گفت خذوا یا احباب
ای منکسف ز تاب جمال تو آفتابوی ماه رو ز عاشق بیچاره رو متاب
ایهاالحیران فی وجه الحبیبرب زدنی حیرة گویا نصیب
مائیم ترا همیشه طالبای وصل تو منتهی المطالب
ریزد مدام ساقی جانها شراب نابدر کام جان که مست خرابست در خراب
تا بکی باشد نهان خورشید رویت در حجابکاشکی از حسن رخسارت برافتادی نقاب
عالم چو سایه، نور رخت هست آفتابباشد وجود سایه ز خور زین مرو بتاب
ای در انوار جمالت گشته شیدا شیخ و شابذره وار از مهر رویت عاشقان در اضطراب
هر زمان نقشی نماید حسن دوستهر دو عالم جلوه رخسار اوست
عشق توچاره ساز دل بیقرار ماستدرد و غم تو مرهم جان فگارماست
هرکس که از جفای غم عشق خایفستبا عاشقان بدین و مذهب مخالفست
چون مظهرِ حسنِ تو رخِ ماه رُخانستمیلِ دلِ عاشق به رُخِ ماه رُخانست
قبله حاجات ما کوی خرابات آمدهستشاهد و می رند را عین مناجات آمدهست
وهومعکم زین معیت حق چه خواستیعنی واجب را ز ممکن جلوه هاست
هرکه از درد و غم عشق تو دل افگارنیستجان او را در مقام وصل جانان بار نیست
چیست عالم جلوه گاه حسن دوستجلوه در عالم چه باشد جمله اوست
دلم ز شوق رخت بی سرو سامان استجان ز سودای سر زلف تو سرگردانست
باکوی تو از روضه رضوان نتوان گفتبا روی تو از حور و زغلمان نتوان گفت
با روی تو از جنت اعلی نتوان گفتبا قد تو از قامت طوبی نتوان گفت
یار ماباماست از ماکی جداستمائی ما پرده ادبار ماست
بنمود حسن دوست ز ما آنچنانکه هستآمد عیان بصورت ما هر نهان که هست
از مطرب جمال تو آفاق پر صداستعالم زساز عشق چه گویم چه بانو است