دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
جان ما را در ازل دادند با عشق امتزاجدایما سودای عشق اوست زانم در مزاج
گر نداند درد عشق دوست را عاشق فلاحکی امید وصل او گردد مقارن با نجاح
با درد عشق جانان درمان چه کار داردبا بی سران سودا سامان چه کار دارد
از شاهد و می گر خبری هست بگوئیدچون باده پرستی هنری هست بگوئید
دوشم از میخانه پیر میکده آواز دادگفت ای طالب درآ، تا بهره یابی از رشاد
زان پیشتر که دور جهان را مدار بوداز شوق روی دوست دلم بیقرار بود
از قید غم جهان شد آزادهر کو دل و جان بعشق او داد
ساقی چه شد که جمله جهان می پرست شداین خود چه باده بود که ذرات مست شد
جانم اسیر دام سر زلف یار شددل در هوای حسن رخش بیقرار شد
بیا که یار ز رخسار پرده را بگشودبیا که هر چه نهان بود آشکار نمود
دل ما وایه روی تو داردبجان سودای هر موی تو دارد
ره روانی که راه حق پوینداز خدا جز خدا نمی جویند
عاشق بکوی عشق چو خود را فدی کندمعشوقش از خودی خود او را خودی کند
زهی جمال و ملاحت که یار ما داردهزار عشوه و ناز و کرشمه ها دارد
جان ما بربست رخت و سوی جانان میروداز می شوق جمالش مست و حیران میرود
چون سوز عشقت پایان نداردزان درد عاشق درمان ندارد
چو حسن روی او جلوه گری کردز فکر دین و دل ما را بری کرد
از ما سخن کشف و کرامات مپرسیدمستان خدا را ز مقامات مپرسید
چون از ازل نصیبه ما عشق یار بوددر عاشقی مگو که مرا اختیار بود
چون جمال دوست خود را جلوه دادشورشی در جان مشتاقان فتاد
یارم چو ز رخ نقاب بگشوداسرار دو کون فاش بنمود
تا نقاب از مهر رویش دور شدجمله ذرات غرق نور شد
هر لحظه بروئی دگر آن روی نمایدهر دم بمن از باب دگر یار درآید
مهر رخسارت ز ذرات جهان پیدا بودهر دو عالم در شعاع حسن او شیدا بود