دفتر شعر
۴۹۵ شعر در این دفتر
تا بکفر زلف تو جان مرا اقرار شددل ز ایمان برگرفت و در پی زنار شد
چو خورشید جمالت روی بنمودبدیدار تو جان و دل بیاسود
چو مهر جمال تو در جلوه بودز هر ذره نوعی دگر رو نمود
خوش وقت عاشقان که بمعشوق همبرنددر کوی عشق محرم اسرار دلبرند
آن دلبر طناز نگوئی که کجا شداز پیش من بیدل دیوانه چرا شد
حُسن رخسار تو چون میل نقابی میکندجان چو زلف بیقرارت اضطرابی میکند
یارم اگر جمال نماید چه می شوداز رخ نقاب زلف گشاید چه می شود
زان پیشتر که کون و مکان را ظهور بوددر بزم وصل دوست دلم در حضور بود
حسن تو جلوه کرد و بعالم عیان شددر جلوه جمال تو رویت نهان شد
زان روز که روی تو مرا در نظر آمدخورشید جهان در نظرم مختصر آمد
هنوز هست جهان را به نیست مأوابودکه جانم از می عشق تو مست و شیدا بود
دوش جانم در هوای آن خط و رخسار بودشب همه شب در سرم سودای زلف یار بود
عاشقان تا در میان زنار عشقت بستهاندهمچو ترسایان ز قید کفر و دین وارستهاند
نمی دانم بقول حاسدی چندچرا ببرید از ما یار پیوند
معشوق جلوه کرد و دل از عاشقان ربوداندر میانه واسطه دلال عشق بود
چون نقاب زلف مشکین از جمال خود گشودصبح صادق در شب دیجور ناگه رخ نمود
یار با ما پرتوی از نور روی خود نمودصبر و هوش و جان و دل زین عاشق بیدل ربود
چو الطاف الهی رهبر آمدنهال بخت من زان در برآمد
چو نار هجر او جان میگدازدزلال وصل کو تا دل نوازد
جان ما را میل دل جستن نشددرد و غم در پیش وی گفتن نشد
حالیا رفتیم یاران خیربادبا دل بریان و سوزان خیرباد
کاش آن شوخ جفا پیشه وفائی بکندبا من بیدل و آرام صفائی بکند
من عاشق آن جان و جهانم همه داننداز جان ببریدن نتوانم همه دانند
دوش یارم پرده از رخسار خود بگشاده بودگویی از حسنش قیامت در جهان افتاده بود