دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
از ما نبود نشان و نامی پیدازان رو که شدم غریق دریای فنا
داری سر جور و بیوفائی با ماپیوسته ازآن کنی جدائی باما
جان و دل من فدای جانان بادادر حسن رخش دو دیده حیران بادا
ای ملک فراق جای دیرینه مامأوای غم تو خانه سینه ما
ای ذات تو برتر از خیال من و ماز آثار صفات تو جهان شد پیدا
مائیم مجرد از اضافات و نسبآزاده ز قید وصف مربوب وز رب
حال دل دیوانه عجایب حالیستکین نقطه دل بروی دلبر خالیست
سرگشته چو گو شدم بمیدان غمتصد زخم بجان خوردم ز چوگان غمت
چون سبزه دمیده شد به بستان رختبشکفت بنفشه در گلستان رخت
تا گشت دلم ز عشق پابست غمتاز پای فتاد جانم از دست غمت
خورشید رخ تو ماه تابان من استلعل لب تو چشمه حیوان من است
از آتش شوق تو دلم بریانستوز داغ فراق جان ما سوزانست
مائیم منزه از قیود ملکوتهستیم مقدس از صفات جبروت
هر لحظه جمال دوست دیدن چه خوش استزان لب سخن بوسه شنیدن چه خوش است
تاجی ز خیال وصل تو در سرماستپیراهن درد هجر تو در برماست
درد تو دوای این دل رنجورستوصل تو شفای جان هر مهجورست
جانی که همای عالم قدس بدستدرمانده بدام شهوت و حرص شدست
سرمایه عمر من بسودای تو رفتنقد دو جهان مرا بیغمای تو رفت
از نور تجلی تو عالم پیداستذرات جهان ز مهر رویت شیداست
تا دل بجفای عشق تو خو کردستصد کوه بلا به پیش او چون گردست
پیوسته مرا از او جگر پرخونستیک لحظه نپرسید که حالت چونست
آنجا که منم نه ذات باشد نه صفاتنه انجم و افلاک و عناصر نه جهات
ظاهر ز مظاهر جهات ذات منستگر علوی و سفلی است و گر جان و تنست
نور رخت از ظلمت زلفت پیداستلیکن نظر چنین نصیب داناست