دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
چرا دیر آمد جهان پهلوانکه گشتم ز هجرانش تیره روان
چو خورشید سر بر زد از کوهسارسراسر جهان شد چو خرم بهار
بگفتند سام است که آمد به جنگهمه کوه از خون شده لعل رنگ
گشادند دست پریدخت ماهیکی نامه بنوشت بر رزمخواه
سپیده چو از کوه برکرد سرسیاهی نهان گشت در بحر و بر
بگفت و بگرداند در دیده آبیکی حمله آورد اندر شتاب
چو بشنید ازو سام این گفتگویسوی ابرها تیز بنهاد روی
چو خورشید بر چرخ گردید راستهمه سایه وی را از آن بر بکاست
چنین گفت گوینده داستانکه برگفت از گفته باستان
دگر ره چو فرهنگ با زور و چنگدرآمد به خرگه بسان پلنگ
از آن رو سوی سام شد آگهیدگر پیش تسلیم با فرهی
سپیده غو نای و آواز کوسبرآمد که گردون بشد سندروس
سرای تذروان فرخنده کامبدین گونه گفتند از کار سام
سراینده مرغان بستان سرایازین گونه گشتند دستان سرای
چو بگذشت پاسی از آن تیره شبز گردش همان جانش آمد به لب
درا ای سهیل یمانی به برجبرا ای عقیق یمانی به درج
ز پیر خردمند موبدنژادشنیدم که روز دگر بامداد
برفت و بیاورد آن اژدهاشهنشه نگه کرد بر ابرها
چنین است آئین گردان سپهرکه گاهیش کینه بود گاه مهر