دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
همی راند تا شب به ناگه رسیدبه ناگه یکی آتش از دور دید
شدید بداندیش دل پر ز غمنشسته ز سام سپهبد دژم
نشستند و باده بیاراستندز هر سوی رامشگران خواستند
چو طلاج بشنید ازو گشت زردبدانست آن تیغ را در نبرد
به ناگاه برخاست گرد سیاهکه تاریک شد چشمه هور و ماه
سپیده بغرید عوج پلیدچنین کرد آواز سوی شدید
درآوردگه عوج را بدیدبدان گونه گفتار او را شنید
درین گفتگو بود سالار سامکه ناگه برون تاخت پس قهقهام
سفیده سفیداج زد در سپهرطلاکار گردید ازو نور مهر
چو یک پاس بگذشت از تیره شبهمه بسته بهر شبیخون دو لب
چو خورشید بنهاد بر سر کلاهبه تخت فلک باز بنشست شاه
چو لشکر شنیدند ازو این سخننجنبید یک تن از آن انجمن
چو پوشید گردون پلاس سیاهچو ابروی پیران آینده راه
خبر شد سوی عوج و شداد عادکه خاتوره از سام یل شد به باد
چو آن هر دو صف گشت آراستهدل مهر و آزرم برخاسته
یکی نعره زد اهرمن اهرمنکه در لرزه آمد زمین و زمن
چو از چادر صبح بادبانز دریای شب راند کشتی دمان
چو بشنید این گفته شداد عادبه پاسخ بدو گفت کای بدنژاد
یکی دار کردند بر پا بلندرسیدند گردان تن ارجمند
خروس سحر دانهای نجومچو برچید یکسر ازین سبز بوم
چو لعل از خور کان برآورد سرز زربفت کوه کمرکش کمر
بپاسخ بدو گفت شاه زن استکه زین سان شتابنده و پازن است
نشست از بر تخت فرخنده سامدرآمد ز ساقی خوش خرام
چو یک بهره از تیره شب درگذشتشب آهنگ بر چرخ گردنده گشت