دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
شگفتی دلیر است این اژدهاکه دارد سر رزم با ابرها
چو بشنید این گفته تسلیم شاهبفرمود کآیند یکسر سپاه
از آن رزم و آشوب و آن گرداردمان شمسه آمد بر آن کوهسار
غو کوس برخاست از رزمگاهجهان گشت بر چشم جادو سیاه
سپهبد چو شد سیر از جام میز مستی برافکند بر چهره خوی
چنین تا برآمد عروس سپهربرافروخت بزم فلک را به مهر
بگفت این و یک حمله آورد دیوسوی جاودان نعره بر زد غریو
به نزدیک دادار شد سرفراززمین را ببوسید و بردش نماز
از آن منزل آمد سوی باغ و کشتخرامید از آنجا به سوی بهشت
از آن آگهی پیش شداد شدوز آن گفته مغزش پر از باد شد
به پاسخ چنین گفت کای پاکزادکه من جبرئیلم به شداد عاد
چو شاهنشه روم آمد به دربرین تیز میدان و تیغ و سپر
به ره بود چشم سپهدار سامندانست تا صبح او شد چو شام
از آن رو شدید پلید آن بدیدز کینه بجوشید بر خود شدید
چو خورشید میزان زرین گرفتکه سنجد زمین را سراسر شگفت
به تسلیم جنی چنین گفت سامز پیکار طلاج گسترده دام
چو زنگی شب پیرهن چاک زدسپیداج بر صفحه خاک زد
یکی ابر بربست بر آسمانکه بد تیرباران او از کمان
براندند اسبان سراسر به تککه از گرد پوشید روی فلک
چو برخواند آن را برآشفت سختبرآورد شمشیر آن نیکبخت
از آنجا بیامد به پای حصاراز آهن یکی باره بد استوار
درین گفتگو بود سالار شاهکه ناگه زمین و زمان شد سیاه
درآمد بدان غار با تیغ جنگیکی غار بد همچو کام نهنگ
دلاور بیامد به جای نمازبنالید بر داور بینیاز