دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
به گردش درآمد می ارغواندلیران زابل همه شادمان
نهان کردش از چشم ماهی چو ماهمهش رفت در زیر ابر سیاه
سوار ختائی درآمد چو بادکه ساما بقای تو جاوید باد
چنین تا بدین کار آمد سه ماهکه بودی همه چین پر از دود آه
از آن سو پریدخت سیمین عذارگرفتار هجران در آن چاهسار
به صورت چو آدم به تن نره دیوکه از بیم او دیو بد در غریو
دم شیر جاروب راهش شدهستون فلک تیر آهش شده
بتندید آن دیو تیره روانازو قلوش گرد شد ناتوان
دگر ره قمرتاش و قلواد شیربراندند اسب آن دو مرد دلیر
بدو گفت کای مرد صحرانشیندلیر و خردمند این سرزمین
به یاد پریدخت فرخنده سامزمانی بخوابید بیدار سام
به شاپور گفت آن زمان پهلوانکه ای مرد آشفته باتوان
به پیش منوچهر بندی کمرببیند به من اینچنین زور و فر
به یک دست کوه و به یک دست آبهمه جای نخجیر و بزم و شباب
ز دانش به جا نیست نه عقل و راچو دیوانگان اندر آید ز جا
پس آنگه جهانپهلو کامکارنشست از بر مسند زرنگار
بدو گفت کای پهلوان گزینشگفتی دلیر است با فر و کین
درین گفتگو بود آن بدنژادکه دیوی درآمد به مانند باد
دگر قهرمان چاره نو گزیدقلم بر سر حرف دولت کشید
چو یک هفته قانون شاهی ببستبه هشتم سپهبد به مسند نشست
نگه کرد سام اندر آن برز کوهزمین را همی دید ازو در ستوه
به کشتی درآمد سپهدار سامچو غواص در آب کرد او مقام
همه شهر پر بود ز آواز سگبجوشید مر سام را خون و رگ
سر ماه آمد به کشتی دلیربه دریا درآمد گو شیرگیر