دفتر شعر
۲۱۱ شعر در این دفتر
چو سام نریمان چنان حال دیدبرآورد سر بر سما بنگرید
یکی نعره زد سام اندر یلیکه لرزید آن آب از پر دلی
درآمد یکی دیو نر زشت نامدر آن روی دریا به ضرب تمام
یکی نعره زد سام گرد آن زمانکه ای نامداران زابلستان
بگفت و همان دم به جا برنشستکه در آب او را کند زود پست
بگفتش که این زخمها مردنینباشد بگفتا شنو ای دنی
فرستاد یک گرد اندر زمانبه نزدیک فغفور روشنروان
سراینده نامه دلگشایچنین گفت از آن گرد رزمآزمای
نهفته رخ خود به زیر نقابز عشوهگری نرگسش همچو آب
چنین داد دهقان شیرین کلامز فغفورشاه و ز فرخنده سام
شه چین چو آن سرکشان را بدیدرخش شد از اندوه چون شنبلید
تکش خان جنگی شه تاشکنکه چون او نبد در جهان رزمزن
شه چین چو از گفتش آگاه شدبدو روز گفتی که کوتاه شد
تمرتاش خواندی ورا بهروندچو راندی به نخجیر اسب سمند
تمرتاش با وی نشد هیچ رامببردش همانگه به نزدیک سام
یکی داستان از قمررخ شنوبیفزایدت عقل و دین نو به نو
چو از راز او گشت آگاه سامبرآورد شمشیر کین از نیام
وز آن سو جهان پهل شیر نرسوی لشکر خویش شد رهسپر
سخن بشنو اکنون یکی گوش داربه نیک اختری زین سپس هوش دار
سرایده زین سان سخن باز راندکه چون سام یل اندر آن سیل ماند
چو قلوش نشست از بر بادپابه فرمان فرهنگ رزمآزما
سراینده نامه باستانز قلواد زد این چنین داستان
زمانی چو بگذشت از آن مهرشانرسیدند در بزم گردنکشان
سراینده داستان کهنچنین گوید از دیوزاده سخن