دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
اگر مرد کاری در دوست باز استوگر قصه جویی، حکایت دراز است
ای داوری که خاک درت دیده را جلاستصد جم بر آستان جلالت کمین گداست
امامانی کز ایشان زیب دین استبه ترتیب اسمشان میدان چنین است
داد از تظلم فلک حقه باز دادچندین هزار خرمن هستی به باد داد
آنکه صد فضل بر روان داردهر که سودای نام آن دارد
هزبر بیشه مردی سلیم بن محمود آنکهبه نوک نیزه اش بس عقده واناشده، واشد
این چه خاک است کزو رایحه جان آمدخس و خارش به نظر سنبل و ریحان آمد
برد گل رشک از روی محمد (صلعم)خویش خون گشته از روی محمد
آرام رفت از دل و آرام جان ندیدجان بر لب آمد و رخ آن مهربان ندید
یارب به حق تربت سلطان بایزیدیارب به قاطعیت برهان بایزید
موسم عید است و ما نومید از دیدار یارعالمی در عیش و نوش و ما و چشم اشکبار
ای ملک شیوه فرخنده شعاروی فلک پایه عالی مقدار
ای سراسیمه قهر تو سپهر دوارگرنه طاقی، ز چه نه طاق فلک رای مدار؟
دوشم خرد به طعنه بگفت ای تباه کارنیکو شدی ز فعل بد خویش شرمسار
اندر ره عشق خسته جانی بهتروز شرح غم تو بی زبانی بهتر
نبی صدیق و سلمان، قاسم است و جعفر و طیفورکه بعد از بوالحسن شد بوعلی و یوسفش گنجور
ای رام ترا ابلق چرخ سرکشاز یمن شه عادل افریدون وش
ای گشته من فگار بی تونومید ز زندگانی خویش
ای جلوهگاه ایزد دادار الوداعای قبلهگاه احمد مختار الوداع
از روم تا به هند گرفتیم جان به کفبهر نثار مرقد شه بوعلی شرف
ای خون فشرده در دل یاقوتت از رقمتیر فلک چو قوس ز رشک شده است خم
ای شده در دهر به دانش علموی زده بر مهر ز عنبر رقم
ز چنگ این سپهر چنگ پشت چنگ سان نالممکن عیبم که قامت گشته از نیرنگ آن نالم
خالد بیا و عزم سفر زین مقام کنبر روضه رضا به دل و جان سلام کن