دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
داد از این گردون دون، فریاد ازیننیست جز مردان حق را در کمین
خون شد دلم، نسیم صبا غمگسار شدبر دشت شهرزور، دمی رهگذار شو
بحمدالله که از اقبال و بخت خسرو ثانیدر درج مروت، اختر برج جهانبانی
زهی شهنشه عالی و ظل یزدانیقرین دولت و شوکت، خلیل رحمانی
ای مه برج شرف سروریوی در درج صدف دلبری
از وحی سخن نیست، دگر کیست که چون تودر فتح معارف زده بر لوح قلم را
عبدالرحمن، شیرمردان، شاه گردون، جاودانبا عموم شهرتش، مهر است مانند سها
بود پیش از کار حارث، نام دیو بد سرشتپس به هر گردون ورا نام دگر شد سرنوشت
فرید دهر ملا صالح رادکه تا بد داد علم و فضل میداد
یا خیالت را بگو تا رو بگردانَد ز منچون به بستر آرزوی خواب باشد بیتوم
چار جنت بود در این دنیاهمه زیبا و شهره ایام
ای از مژه ات غرقه به خون استادموز خط تو در قید جنون استادم
بی روی تو رفت طاقت از دلدر دست نماند اختیارم
مهجور و زبان بسته و سرگردانمرنجور و جگر سوخته و حیرانم
ما هر علم و حاکم لولاکاوحدی ممالک ادراک
چیست بر آن کس که پوید خاک سالار عربمینبوید تا ابد بویای پر عطر و طرب
هر چند دل از محنت ایام داغ یافترمزی ز داغهای دلم قرچه داغ یافت
نسیما گرفتند ره بر در آن سرو دلجویتبگو ای زمره شیر افکنان نخجیر آهویت
خورد در نافه خون مشک ختن از رشک گیسویشنهد سروسهی سر در قدم از قد دلجویش
واله شوق جمال دوستانبی نصیب از گشت باغ و بوستان
سلامی جانفزا چون نشئه میتحیاتی فزونتر زان پیاپی
قاضئی مانند ملا مصطفی در سرزمیننیست، قاضی خود بود چون دیگران شاهد بر این