دفتر شعر
۳۲۴ شعر در این دفتر
بگوش جان من آید دمادم آوازیکه هست طایر جانرا هوای پروازی
بحسن روی تو ای آفتاب خرگاهیندید دیده گردون ز ماه تا ماهی
بتا از نازکی گوئی ز سر تا پا همه جانیز جان نازکتر ار باشد تو سرو سیمبر آنی
بمراد دل من گر بودم دسترسینزنم تا بزیم بیرخ جانان نفسی
بنمای رخ ببنده که شمس و قمر توئیبگشای لب بخنده که شمس و قمر توئی
تا بر سریر حسن تویی ماهچهرهایهستم ز عشق تو در شهر شهرهای
تا شد درست بر تو که پیمان شکستهایما را امید در دل و در جان شکستهای
تا ساخته ئی بر قمر از غالیه خالیدارد دل من تیره تر از خال تو حالی
تنگ شکرست این دهن ایجان که تو داریرشک قمرست این رخ رخشان که تو داری
تا خط مشکبار به رخ برکشیدهایخورشید را به سایه شب در کشیدهای
تا نقاب از روی شهر آرای خود برداشتیصورت جان در خیال اهل دل بنگاشتی
تو آن نئی که ندانی طریق دلداریولی چه شود که با ما نمیکنی یاری
بگو ای ماه تابان تا کجائیکه یکدم نزد مشتاقان نیائی
جانا رخ چون بهار بنمایعالم به جمال خود بیارای
جان بچشمم در نیاید ور نه جانت خواندمیخوشتر از جان هم ندانم تا چسانت خواندمی
جانا چه کردهایم که از ما بریدهایبرگوی تا ز غیر محبت چه دیدهای
چوگان ز مشک بر مه تابان کشیدهایمه را چو کوی در خم چوگان کشیدهای
چو بلبل از سر مستی گذشتم سوی گلزارینمود از هجر رخسارت بچشمم هر گلی خاری
چو رخسار سمن سیما بشوئینشان هستی از دلها بشوئی
در باغ حسن سرو روانی براستیدور از تو چشم بد همه جانی براستی
دی بر در دلدار نشستیم زمانیگفتیم بگوئید که اینجاست فلانی
دلا امید آن دارم که روی دلستان بینیبرغم دشمنان خود را بکوی دوستان بینی
دلدار گفت لوح دل از نقش من بشویگفتم که تلخ از آنلب شکر فشان مگوی
زهی بوقت سخن لعلت از در افشانیشکسته رونق بازار گوهر کانی