دفتر شعر
۶۲۹ شعر در این دفتر
ای دل همه حاجتی روا باد ترالیکن ز من این مژده ترا باد ترا
ای تازه تر از برگ سمن روی تراصد عاشق شیداست بهر کوی ترا
آئینه جان تیره اگر نیست تراپس بهر چه بر دوست نظر نیست ترا
از خرد و بزرگ هر که دیدست مرابر مردم چشم خود گزیدست مرا
ای حاصل عمرم از تو بدنامیهادر کام دل من از تو ناکامیها
ایزد بوجود از عدم آباد مراآورد و هر آنچ بایدم داد مرا
آنخواجه که سروریست بر خلق او راهست اطلس آسمان کم از دلق او را
ای ساقی گلرخ بیار آن آب آتش فام راغائب مدار از دست می در بزم خسرو جام را
گر کار بکام آرزو نیست مرامیل طلبش بهیچ رو نیست مرا
دل باز بسوداش در انداخت مراو اندر کف صد شور و شر انداخت مرا
خوش نیست دل خسته ریش از تو جداهستیم نه بر مراد خویش از تو جدا
گل را بسحر نظر ربا کرد صباواراست و سوی چمن آورد صبا
تا بر تن آزرده تب افتاد مرایکروز نکرد هیچکس یاد مرا
یا رب ز خرد مدار محروم مرامیدار بنام نیک موسوم مرا
در وی زده ایم دست او داند و ماوز جام وییم مست او داند و ما
نائی که جمال دلستانست او رالبها چو عقیق در فشانست او را
گفتم صنما غم رهی نیست تراوز درد درونم آگهی نیست ترا
حسنت که بر او روح نظر داشت مرادائم لب و دیده خشک و تر داشت مرا
گل دید صفای آنرخ نیکو رااز غصه درید گر ته صد تو را
دلدار همیگفت من محزون راکآخر چه دواکنی دل پرخون را
خاتون جهان جهانملک خاتون راآن کیسه فشان سیم و زر قانون را
برخیز اگر دسترسی هست ترامیدان بیقین که نیست پیوست ترا
در فتنه این و آن میفکن خود رادر بیم و بلای جان میفکن خود را
دل شد سیه از سپیدی برف مرادر ده می لعل ساغری ژرف مرا