دفتر شعر
۷۹ شعر در این دفتر
کالصبح أتانی رسولک فانجلیلیل الهموم و ذاک فال ناطق
همچو صبح آمد رسولت پیش من پس باز شدظلمت اندیشه ها، زینحال فالی ناطق است
ثلاث هن فی البطیخ فضلو فی الانسان منقصه و ذله
سه وصف آن ستودست در خربزهکه در آدمی باشد آن علتی
و ان امرء لاقی الهوان بارضهفاصبح عنها راحلا للبیب
در شهر خویش هرکه مذلت همیکشدگر غربت اختیار کند خوانمش لبیب
یقولون فی البستان للعین لذهو فی الخمر و الماء الذی غیر آسن
می در میان سفره و گل بر کنار آبگویند بهر دیده و دل داروئی نکوست
لعمرک ما کل الرجاء لصادقو لا کل من یخشی الأمر لواقع
بدوستی که نیاید امیدها همه راستنه هر چه نیز بترسند از آن شود واقع
أیها الناس أفشئو السلامو أطعموا الطعام و صلوا الأرحام
در بذل طعام کوش و افشای سلامشبها بنماز کوش و الناس ینام
و ذی سفه یواجهنی بجهلفاکره أن أکون له مجیبا
با من سفیه کرد سفاهت ز جهل خویشمکروهم آمد آنکه مر او را شوم مجیب
اذا هبت ریاحک فاغتنمهافان لکل عاصفه سکون
چون جست باد دولت تو مغتنم شمارزیرا که هست عاصفه را بیگمان سکون
اذا جادت الدنیا علیک فجد بهاعلی الناس طرا أنها ینقلب
چو دنیا کند با تو بخشش تو نیزببخشش که گردان بود روزگار
ولم أدخل الحمام من أجل زینهفکیف و نار الشوق بین جوارحی
مرا گریه چشم کافی چو نیستدر اندوه لعل مرصع به یشم
تقوس بعد بعد الدهر ظهریو داستنی اللیالی ای دوس
کمانآسا شد این قد چو تیرمز بس کز صدمت دهرم رسد کوب
احل العراقی النبید و شربهو قال الحرامان المدامه و السکر
حلال داشت عراقی نبید و شربش راولیک کفت حرامست باده و مستی