دفتر شعر
۱۳۶ شعر در این دفتر
من ز جمع شاعران باری کیممن ز لاف دانش و دعوی کیم
منم آنکس که عقل را جانممنم آنکس که روح را مانم
ای دو یت و مسند تو دین و دولت را نظاموی بکلک و خاتم تو شرع و ملت را قوام
چه شد که عالم معنی خراب میبینمچه شد که ماه کرم در سحاب میبینم
ای محرم خانه محرموی محرم کعبه معظم
ای ز وجود تو کارها چو نگارموی شده از جود تو چوزر همه کارم
کی است نوبت احسان و روزگار کرمچه وقت میشکفد باز نو بهار کرم
ای بحق پادشاه روی زمینوی بتو تازه گشته دولت و دین
بگشت گونه باغ از نهیب باد خزانبیر باد خزان برگ شاخ و رنگ رزان
زهی بنفحه عدل تو زنده جان جهانبدست حکم تو داده فلک عنان جهان
زهی محل رفیعت ز حد و هم بیروننهاده گوشه مسند بر اوج نه گردون
چو در نورد دفراش امر کن فیکونسرای پرده سیماب رنگ آینه گون
ای گذشته پایه قدرت زهفتم آسمانوی رسیده صیت انصافت باقطار جهان
زهی بعدل تو اقلیم شرع آبادانزرشح کلک تو اجزای روزگار جوان
ای بتو چشم مملکت روشنوی بتو جان مکرمت گلشن
زهی گشاده بمدح تو روزگار دهنزهی نهاده بحکم تو آسمان گردن
رسول مرگ پیامی همی رساند بمنکه میخ خیمه دل زینسرای گل برکن
ای نقشبند عالم جان اندرین جهاننی نی که نیست هیچ پذیرای نقش جان
ای کلک نقشبند تو آرایش جهانوی لفظ دلگشای تو آسایش جنان
چیست آن آخته آینه گوننه صدف لیک بگوهر مشحون
منم که گوهر طبع منست کان سخنمنم که زنده بلفظ منست جان سخن
باز این چه ظلمتست که در مجمعی چنینکس را شکیب نیست دریغا قوام دین
منت خدایرا که بتایید آسمانشد روح عقل تازه و شخص کرم جوان
دولت بیدار دوش کرد زعقل امتحانگفت بگو چیست آن گوهر روشن روان