دفتر شعر
۳۲۱ شعر در این دفتر
بیمهر جمال تو دلی نیستبیمهر هوای تو گلی نیست
یار با من چون سر یاری نداشتذرهای در دل وفاداری نداشت
باز کی گیرم اندر آغوشتکی بیارم به دست چون دوشت
رایت حسن تو از مه برگذشتبا من این جور تو از حد درگذشت
یار ما را به هیچ برنگرفتوانچه گفتیم هیچ درنگرفت
سخت خوشی چشم بدت دوربادسال و مه و روز و شبت سور باد
از بس که کشیدم از تو بیداداز دست تو آمدم به فریاد
مرا با دلبری کاری بیفتاددلم را روز بازاری بیفتاد
هرکس که ز حال من خبر یابدبدعهدی تو به جمله دریابد
جان ز رازت خبر نمییابدعقل خوی تو درنمییابد
در دور تو کم کسی امان یابددر عشق تو کم دلی زبان یابد
حسنت اندر جهان نمیگنجدنامت اندر دهان نمیگنجد
یار گرد وفا نمیگرددحاجتی زو روا نمیگردد
عشق تو بر هرکه عافیت بهسر آردهر دو جهانش به زیر پای درآرد
یار دل در میان نمیآردوز دل من نشان نمیآرد
عشق هر محنتی به روی آردمکن ای دل گرت نمیخارد
زلف تو تکیه بر قمر داردلب تو لذت شکر دارد
تا ماهرویم از من رخ در حجیب داردنه دیده خواب یابد نه دل شکیب دارد
مرا تا کی فلک رنجور داردز روی دلبرم مهجور دارد
با قد تو قد سرو خم داردچون قد تو باغ، سرو کم دارد
جان نقش رخ تو بر نگین دارددل داغ غم تو بر سرین دارد
یار با هرکسی سری داردسر به پیوند من فرو نارد
دلبر هنوز ما را از خود نمیشماردبا او چه کرد شاید با او که گفت یارد
تا کار مرا وصل تو تیمار نداردجز با غم هجر تو دلم کار ندارد