دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
امروز چه بودش که ز من روی نهان داشتسراز چه سبب بر من بیچاره گران داشت
چه عجب گر دلت زمن بگرفتکه مرا دل زخویشتن بگرفت
دل وصالت بشکیبائی یافتروز وصل از شب تنهائی یافت
عشقت ایدوست مرا همنفسستبی تو بر من همه عالم قفسست
وای ای دوست که بیوصل تو عیشم خوش نیستچون بود خوش که مرا آن دورخ مهوش نیست
بی مه روی تو چشمم همچو ابربهمنستبی شب زلف تو رازم همچو روز روشنست
چشمم از گریه دوش ناسودستتا سحر گه سرشک پالودست
رخ خوب تو چشم عقل دردوختمرا از جمله خوبان دیده بردوخت
دگرباره با مات بیگانگیستمکن کاینچنین ها نه فرزانگیست
یکروز اگر زانکه ترا با تو گذارندبس قصه بیداد تو کز خون بنگارند
بی توام کار بر نمیآیدبر من این غم بسر نمیآید
ترا تا زین جفا دل برنگرددمرا این درد دل کمتر نگردد
برم امشب که آن سروسهی بودهمه شب کار دل فرماندهی بود
چرخ از من قرار من بستدتا ز دستم نگار من بستد
دلم از دیده برون میآیدچه دهم شرح که چون میآید
یار گرد وفا نمیگرددباوفا آشنا نمیگردد
ترسم که وعده های تو عمرم سرآوردآوخ که عشوه تو ز پایم درآورد
چون بهشتست جهان می بایدببهشت او که خوری می شاید
یکروز بکوی ما آخر گذرت افتدبرحال من مسکین روزی نظرت افتد
دلم زدرد تو خون شدترا چه غم داردنه عشق تو چو منی در زمانه کم دارد
مرا از چون تو یاری میگزیردکه خود درد منت دامن نگیرد
هیچ کس را هوش عشق تو درسر نشودکش غم هجر تو با مرگ برابر نشود
عشق تو تا دست سوی جان نبردبا دل من دست به پیمان نبرد
لعل تو در سخن شکر ریزدجزع من در سحر گهر ریزد