دفتر شعر
۱۷۳ شعر در این دفتر
هر جور که بر عاشق بیسیم توان کردامروز بتم بر من سرگشته چنان کرد
آخر یکی بکوی فلانکس گذر کنیددر حال این شکسته دل آخر نظر کنید
بهار امسال بس خَوش مینمایدچو روی یار دلکش مینماید
پشتم ز غم فراق خم داردرویم ز سرشک دیده نم دارد
نه چون رخ رنگینت گل در چمنی باشدنه چون بر سیمینت برگ سمنی باشد
دل جفا بیش بر نمی تابدجان غم خویش بر نمیتابد
زنجیر چو آنزلف پراکنده نباشدخورشید چو آنعارض رخشنده نباشد
تماشا میکنم از دور هرکسی دلبری داردچه تدبیر ای مسلمانان دل من کافری دارد
مرا گر چون تو جانانی ببایدبجسمم آهنین جانی بباید
دل من زان کسی بیغم نیابدکه آن جوید که در عالم نیابد
کسیکه بر همه آفاق دوستاری کردببین که عشق تو در وی چه خرده کاری کرد
نگارم عنبر از مه مینمایدز سنبل شکل خرگه مینماید
از آه دلم قمر بسوزدوز نور رخت نظر بسوزد
روز به آخر رسید و یار نیامدهیچکس از پیش آن نگار نیامد
یاری که رخش ماه و قدش سرو روان بوددادیم بدو جان و دل و مصلحت آن بود
چه کنم دوستی یگانه نماندهیچ آزاد در زمانه نماند
یاری که بری چو سیم داردکوچک دهنی چو میم دارد
غمش در دل تنگ ما مینشیندندانم بر آتش چرا مینشیند
دل را همه آن ز دست برخیزدکانگه که ز پا نشست برخیزد
جورها کآن شوخ دلبر میکنداز دلم هر لحظه سر بر میکند
باز غم تاختن چنان آوردکه دل خسته را بجان آورد
وه که دگرباره عشق دست برآوردصبر بیکبارگی ز پای در آورد
آه که امید من بیار نه این بودلایق آن روی چون نگار نه این بود
خه بنام ایزد آنعارض نیکو نگریدچشم بد دور ازو آن گل خود رو نگرید