دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
یک بوسه زلعل خویش کم گیر و ببخشزنهار روا مدار تقصیر و ببخش
گفتم که بزلف در کجا دارم دلبنمای بمن تا بتو بسپارم دل
در هجر تو گفتم که ز جان میترسموصل آمد و من هم آنچنان میترسم
در فرقت تو دلی پر از خون دارموز دیده بچهره بر دو جیحون دارم
دلخسته آنزلف چو چوگان توامسرگشته آن کوی زنخدان توام
بر آتش غم فتاده چون زلف توامسر خیره بباد داده چون زلف توام
در عشق تو تیره حال چون خال توأموز پشت خمیده زلف چون دال توام
بی دیدن دوست دیدگانرا چکنمبی جان جهان جان و جهان را چکنم
من آتش دشمنان بباد انگارمبر خاک ز تیغ آبگون خون بارم
من جمله زبان ز حرص چون بید شدمپیش همه چون سایه خورشید شدم
بگذشت ز عشق دولت بی غمیموا ماند پس از غمت همه خرمیم
ایدل نکنی تو زین فضولیها کموی شیفته جان شدی گرفتار بغم
از دور زمانه هیچ می ناسایممیگویم و با بخت همی برنایم
گفتم ز چه چون بوصل مقدور شومناگاه ز دیدار تو مهجور شوم
گفتم در گوش اگر دهی راه سخنگویم سخنیت بهتر از زر کهن
اکنون که فلک بقصد من بست میانوان یار بخشم و جور بگشاد زبان
دی وعده خلاف کردم ای عهد شکنچشم تو نخفت تا بروز روشن
جز در سر زلف تو نیاساید جانوندر تن من بی تو نمی پاید جان
ای دل غم را نهاد باید گردنخو با غم روزگار باید کردن
نی رای تو بر سر عنایت کردننی روی مرا از تو حکایت کردن
دل گر غم تو چنین خورد وای بر اوزین بیش کمین هجر مگشای بر او
تا چند کشیم جور عالم من و توشادان همه بر حوصله در غم من و تو
پیراهن و فوطه بر تن روشن تومی رقص کند بناز گرد تن تو
تا دست رهی گسست از دامن توتا دیده بریده گشت از دیدن تو